الونن توشنده، شاقیلدادیم ...
ئیرده اورئیمین ردی قالدی،
اورئیمده سنون عکسون...
نه کولای سوووشدون گئتدون؛
گوزده؛
اورئیمین پارالاری آیاقلارووی اینجیتمه سین
مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه
الونن توشنده، شاقیلدادیم ...
ئیرده اورئیمین ردی قالدی،
اورئیمده سنون عکسون...
نه کولای سوووشدون گئتدون؛
گوزده؛
اورئیمین پارالاری آیاقلارووی اینجیتمه سین

السلام علیک ،که بر عشق سجده نمودی ، و شمشیرها برتو . و تو محراب همه عالم بودی ، هزار وچهارصد سال عالم را سیراب نمودی از عشق ؛ و ما تورا هنوز هم شهید عطشان می خوانیم ... .
السلام علیک ، تا من زنده ام و برپاست روز وشب ... وسالها روز و شب برایت سیاه پوشیدیم و بی خبر ماندیم از سیاهی دل خویش ؛ که اگر کربلایی دیگر بر پا بود ، شاید صفی نیز ما بر رویت می آراستیم ... .
السلام علیک ، که هر آنچه داشتی قربان عقیده نمودی و ما هنوز هم زخم هایت را می شماریم و بر پاره های تنت می گرییم و دنبال خونیم وشمشیر وعدد ... .
السلام علیک ، که هنوز هم فریاد " هل من ناصر ینصرنی" ات را از دل عالم پاسخی نیافتی و ما که زمان تا می گذرد ؛ بر درون انباشت می کنیم و عقل را از ادراک محروم و پی چرب ترکردن ظرفهای یکبار مصرف ذهن ماه های بعد می دویم ... .
السلام علیک ، که میان خون و غبار ، عشق و ایمان اندیشه مظلوم تر از خویش را به تاریخ سپردی و ما به اندازه یک آن هم تو را نشناختیم ... یا قتیل العبرات ... .
و السلام علیک ...
سنی گورمه میش، اورئیم داش کیمی هامینی ازردی ؛
گوزوئون سئوگی کاساسی،بئله اریتدی منی،
دای قان کیمی آخیرام ، قاباغیمی آلان یوخ...
ایندی هامی آیاق آلتیندا ازیر منی ...

وقتی کنار توام،
دل خویش را با دل تو؛
بر گوشه ای ساده پرچ می کنم،
تا هر کسی راحت ، رخت بر ما نیاویزد...
سنی سئون چاغدا ،
گوی ده منن دوشمان اولدی...
آخی بیله بیله ،
اونون آئین اوغورلامیشدیم .
****
سنی گورن چاغدا،
اوزومو ایتیردیم ...
سنی ایتیرسم ،
اوزومی نئجه تاپاجاغام ... .
****
سنی اونودان چاغدا ...
هر نئی اونودموشام
اوزومی اونودموشام
تانری نی اونودموشام
سنی اونودان چاغدا ...
آه،اولومونن ده سنی اونودماق اولماز ...
****
گوی پاتلادی آما ، سنن خبر گلمدی ...
اله بیل اونودموشدوم ؛ سن منیم اورئیمده سن
****
ددی : سنی دونیالار قدر سئویرم...
ددیم: دونیا منه آزدیر ؛
دونیا لاردا سیغیش مایان قدر منی سئو...
چوپان دروغگو را گفتند : دروغ از که آموختی ؟
گفت : از کدخدا ... ؛ آخه سالهاست که
دستمون با هم تو یه کاسه ست ...
به عمو یادگار گفتن : عمو یادگار ، چرا رفتی تو غار؟
گفت : ای بابا ، آخه با این وضع سوخت و قطعی گاز و سرما ، جایی بهتر از غار سراغ دارین ؟

شاید زمانی که چشمهایم آرام، گستره خسته زمین را می کاود تا بر اعماق ترک خورده طبیعت وحشی مصنوع راهی یابد ؛
یک لحظه نگاه تو به هزار دنیا بیارزد ...
حسرت
دیشب وقتی باریدی ؛ بر اشکهایت رشک بردم ... ،
کاش من نیز بر گونه هایت غلط می زدم ...

بر باریکه ای آرام بر کورسوی چشمانم دور گشتی
و در پشت پرچین سیاه غروبی نیم سرخ گم ... .
ریگهای سرد وجودم در آرزوی نگاه تو خواهد شکافت
و قلبم
به انتظار جرعه ای از بارانت خواهد نواخت ...

هر آیدین صاباح ، گوز یاشیم آخیر آخیر ؛
قارا توپراق لاردان سوووشوب ، سنون حسرتونده داشلاری اریدیر ... .
ایندی ایل لر بویو دور بیر یانان باخیرام اورمانووا
و دره لرده آختاریرام سنی .
اوره نیسگیلونن پارچالانیر و هر پارچاسیندا
سنون آدون یازیلیب دیر ...
گوزلریم هله ده گوزلیئر سنی هر بولاق باشیندا .
اولماسین سنی گزیب اوزومه ئیتیش مک دییم ...
گوز یاشلاری میز آخاجاق آرازا ، سدلری ییخاجاخدیر ؛
اوندا بیر باخیشئی نان دونیانی ده آلمالی یئق...
از چوپان دروغگو پرسیدن: چرا دیگه داد نمی زنی " گرگ آمد ... گرگ آمد "؟ گفت :ای بابا ، کدوم کشک ، کدوم گرگ !بیست سانت برف اومد کل روستا به هم ریخت ... تاکسی ام دیگه گیر نمیاد ، گرگه بیچاره با چی بیاد ؟
خرم که نمی تونه سوار شه ...
به چوپان دروغگو گفتن : چرا دیگه داد نمی زنی " گرگ آمد ... گرگ آمد "؟ گفت :از وقتی تردد تو روستا زیاد شده ، این زبون بسته ها ره م زوج و فرد کردن. روزای زوج گرگا ، روزای فرد گوسفندا ...
اینا میان ، اونا نیستن ؛ اونا میان ، اینا نیستن
خیس خیسم از احساس...
چشمهایت می بارد و من آرام
بر چین چین نرمای تو می غلطم
و در گرمای لبانت به آسمان پیوند می خورم ... .
آه ، کاش یکبار ؛
فقط یکبار
ترنم شبهای قلبت را مهمان می شدم ...
وقتی افق نگاهش روح را شکافت ؛ دل خندید وگفت :
اگر یار من باشد ...
چراغ جان من باشد ؛
کنار چشمانش آرام خواهم گرفت وآسمان تنهایی را با دستانش قسمت خواهم کرد .
ابرها از آن من ، خورشید از آن تو ... .
آسمان را که یافت ، سویی از نگاه آرام گرفت ... دستی بیش نبود ، دستی برای ابر ... .
دل ترک خورد وگفت :
آه ...
اگر یار من باشد ... ؛
کاش ،
گرفتار کار من باشد...
بیر یاندا من ...
بیر یاندا سن ...
اورتالیقدا آراز ، هامیسی وطن .
نئجه آیریلیق دیر؟
گوز آیریلمیر گوزدن ...
داها حسرت یئته ر
ال لرووی اوزات بیراز
دولودور گوز یاشی میزنان آراز
کورپوله ری کئچه ن مسن
اوریووی قات اوریئمه
بیر باخیش قوناق ایله منی ...
چوپان دروغگو دیگه خسته شده بود ، از چوپانی کردن ... . با چرب زبونی اهالی روستارو خر کردو شد همه کاره ده . حالا هر روز سوار خراش میشه و داد میزنه : " گرگ آمد ... گرگ آمد " ؛ و هر چی داشتیم ونداشتیم برد ... .مردم ساده دلم میگن : بازم جای شکرش باقیه که خودمونو نبرده ، بقیه فدای سرت ... مال دنیا که ارزش این حرفارو نداره ... . چوپان دروغگوام تنهایی بره ها رو میزنه تو رگو میگه : ای ول ، واقعا حقتونه ... .
این روزا دروغم شده ،نون و آب بعضی آ.
لبخندی شیرین ، یک چین ، دستانی تاریک وانگشتانی که رقصید ...
حرکت ، پاهایی خسته ، نگاهی که لغزید وچشمانی که تنها ماند ...
یک لحظه وتمام .همین
از عمو یادگار پرسیدن : عمو یادگار ، چرا نمی ری تو غار ؟ گفت : ای بابا ، با این دل پر از غم ؛ آخه تو کدوم غار جام میشه ؟ ...
یک لحظه هاه ... احساس هم یخ بسته دیگر . چشمها سنگین تر از مژگان ، نای ایستادن نیست . یک قطره اشک ، گوش هایی سرخ ودستانی خالی از آغوش. گونه هایم را بنواز با چشمان پر از آسمانت ...
هاه ... بی تو حتی غم هم معنا ندارد
عومور واردیر قیش گوزتلئیرم.
اولماسین قار یاغیب ،
سیزیرقان چاغدا ،
آیدین بیر صاباح دا
چایلاری سوووشوب
ال لرووی الیمه آلام
وسن منی باغرووا باساسان...
پارچالانان نورئیمین بیر تایی ؛ آنا وطنیم
از چوپان دروغگو پرسیدن ؛ چرا هر روز الکی داد می زنی " گرگ آمد ... گرگ آمد " ؟ چوپان دروغگو لبخندی زد وگفت : آخه اگه این هالوآ بفهمن که خبری از گرگه نیست وهمه جا امنه ، منو از کار بیکار می کنن ... اونوقت خرج این هفت سر عائله مارو کی می خواد بده ؟...
بالاخره هر دوره ای یه آقا گرگه ای رو می طلبه دیگه
مردم رفتن سراغ آقا گرگه وگفتن : این چوپان دروغگو پدر مارو درآورده ... ما هر ماه دو سه تا گوسفند چاق و چله بهت میدیم ؛ توام دیگه دورو بر این گوسفندای ما نگرد ...
گرگه خیلی ذوق کردو گفت: خیلی عالیه ؛ من حاضرم چوپانی تونم بکنم ... . مردمم گله رو سپردن دست گرگه و چوپان دروغگو رو کله پاش کردن ... . فردا صبح یه دسته گرگ اومدنو ، همه گوسفندارو با خودشون بردن ... .
هزارتا چوپان دروغگو ، بهتر از یه گرگ درنده ست .
زمین سپید بودو سپید و آنچنان که دستان در برف می شد،در عشق فرو می گشت ؛ سرخ ، سرخ و سرخ چون گونه های کودکی گریان میان زمستان؛ معصوم معصوم ...
و زمستان فقط یک سیاهی داشت و آن چشمان تو بود ؛ ساده ساده . ومن در انتظار تو ، مثال آدمکی برفی در انتظار بهار ، در امتداد چشمانت آب گشتم و در جوی اشکهای تو غرق ؛ آرام آرام
به عمو یادگار گفتن : عمو یادگار ، چرا نمی ری تو غار ؟ گفت : ای بابا ، اگه غاری دیدین ؛ سلام منم بهش برسونین ... همه جا دیگه شده آسمون خراش
زاغ از دور روباهو دید ... بادی به غبغب انداختو گفت : ای ول پنیر ، چه کارا که نمی کنه ... اما روباه اومد و رد شد، محلشم نذاشت ... .زاغی گفت : هی ، آقا روباهه چته؟ دیگه تحویل نمی گیری ؟ روباه گفت : ولمون کن بابا ، واسه یه تیکه پنیر کپک زده، از تو سیاه سوخته تعریف کنم ! ... میرم سراغ طاووس ، اقلا سرش به تنش می ارزه ؛ هم خوشگله و هم می گن کارخونه لبنیات را انداخته ... .
واسه سیر کردن شکم بعضی وقتا تغییر موضع لازمه .
چوپان دروغگو از صبح علی الطلوع تا غروب داد زذ : " گرگ آمد ... گرگ آمد " . اما خبری نشد ... هیشکی نیومد. تو راه برگشت به روستا ، یکی از اهالی رو دید وگفت : مرد حسابی این همه داد می زنم " گرگ آمد ... گرگ آمد " چرا نمی آئین کمکم ؟ ... طرف زد زیر خنده وگفت : ما همه تحصیل کرده ایم ، بیست سال پیش داستان تورو تو کتابا خوندیم ... همه رو از حفظیم ... تو هنوز دست ازین کارات برنداشتی؟
کتابای درسی که عوض نمیشه . هنوزم کوکب خانم واسه مهمونای ناخونده ش داره نیمرو درست می کنه ... !
آقا گرگه حسابی گریم کرد و رفت جلوی در ...
تق ... تق ... تق ... ، باز کنین بچه های عزیزم . مامان اومده...
شنگول درو باز کردو گفت : عجب گرفتاری شدیما ، بابا؛ خجالت بکش ... گرگه پیر چند دفه باید بهت بگم، مامان بزی چند سالیه عمرشو داده به شما ... منم الان 30 سالمه ... دست بردار دیگه از سر کچل ما، مردنی ...
امان از دست این پیری و آلزایمرو ، هزار تا درد دیگه
چوپان دروغگو خیلی وقت بود که دیگه داد نمی زد : " گرگ آمد ... گرگ آمد ". آخه می دید گوسفندای این زمونه خودشون یه پا گرگن ؛ گرگ دیگه کجا بیاد ...

چوپان دروغگو هر روز صبح یکی از گوسفندای مردم آبادی رو کش می رفت. بعد داد می زد : " گرگ آمد ... گرگ آمد " وقتی ام مردم می رسیدن، می گفت : گرگه اومد یکی از گوسفندارو برد ؛ بازم دیر رسیدین ...
روزگار همین طور گذشت تا چوپان دروغگو از این راه پول و پله ای به هم زدو ، شد یه پا گله دار واسه خودش. یه چوپونم گرفتو ، گله رو سپرد دست اون ، خودشم رفت دنبال ارباب بازی و ... . چند روز بعد شنید یکی داد می زنه : " گرگ آمد ... گرگ آمد " ، وقتی رسید به صحرا دید ؛ ای وای ، جا تره وبچه ها نیستن ... هاج و واج پرسید : پس گوسفندای نازنینم کو ؟ چی کارشون کردی ؟ چوپون با خونسردی گفت : یه دسته گرگ اومدنو ، همه گوسفندارو بردن ، دیر رسیدی ؟ چوپان دروغگو یه نگاه به صحرا انداخت و گفت : خوشم اومد ... تا حالا به فکر من نرسیده بود ، واقعا که دست منو از پشت بستی ... خیلی تمیز کار کردی ، نوش جونت ... ! ولی خیلی مواظب باش ، بالاخره یکی ام پیدا میشه که هفت خط تر از توئه .
چوپان دروغگو هر روز دا می زد" گرگ آمد ... گرگ آمد " و مردمو به صحرا می کشوند وبهشون می خندید.مردم دیگه به این وضع عادت کرده بودن ... .اما یه روز وقتی شنیدن چوپان داد می زنه " خرس آمد ... خرس آمد " با چوبو دشنه ریختن صحرا ؛ ولی ولی دیدن چوپان دروغگو مثل همیشه با صدای بلند ریسه میره و قهقهه می زنه. بعدم بهشون گفت: آخه چقدر" گرگ آمد ... گرگ آمد " بالاخره این خرس و ببر و پلنگم باید غذا بخورن یا نه؟ ...
یه ذره تنوع همیشه تو زندگی لازمه ؛ حتی اگه ساختگی باشه

چوپان دروغگو هر روز داد می زد : " گرگ آمد ... گرگ آمد " و مردم رو می کشوند به صحرا... سالها به همین منوال گذشت ویه روز چوپان دروغگو افتادو مرد.
حالا همه مردم هرروز صبح منتظر بودن صدای " گرگ آمد ... گرگ آمد " چوپانو بشنون ... انگار جای یه چیزی تو زندگیشون خالی بود ... .پس نشستن و تصمیم گرفتن ، پینوکیو رو دعوت به همکاری کنن ...
راه چوپان دروغگو ،هنوزم ادامه داره .
شنل قرمزی خوشحال ، با یه سبد میوه تو جنگل آواز می خوند و به خونه مادربزرگش نزدیک می شد.وقتی رسید ، هر چی در زد ، خبری نبود. درو یواش باز کرد ... یه دفعه دید آقا گرگهتو رختخواب خوابیده وخبری از مادربزرگ نیست ... لگد محکمی به گرگه زد وگفت :هی لعنتی ؛مادربزرگمو چی کار کردی؟ خوردیش ؟ آقا گرگه که چرت نازش پاره شده بود، داد زد وگفت : بابا چی می خوائین از جونم ، چندبار باید بگم ؛ اجاره خونه مادربزرگت چند ماهی عقب افتاده بود،صاحبخونه انداختش بیرون. حالاام من اینجا میشینم . بسه دیگه کچلم کردین ، هرکی از ننه ش قهر می کنه میاد اینجا دنبال مادربزرگش.
این اجاره خونه هاام که هر روز داره میره بالاتر.
هانسل وگرتل یه روز تصمیم گرفتن،که سری به جنگل بزنن و ببینن چه خبره اونجا . موقع شام یواشکی چند تیکه نون انداختن تو کیسه و رفتن تا بخوابن ... نصف شب وقتی می خواستن دزدکی از خونه بزنن بیرون ؛ گرتل گفت : آخه تو جنگل چه خبره مگه هانسل؟ به نظر تو بهتر نیست فردا بشینیم پای پلی استیشنو ، چند دست گیم بزنیم. هانسل با لبخند تایید کرد وگفت : آره راست میگی،هیجانشم بیشتره ، بی خیال جنگل ... زندگی ماشینی همه رو اسیر خودش کرده ، حتی بچه ها
| set as your home page |