
پینوکیو سوار قایقش شد وزد به دریا ؛ دنبال پدر ژپتو ... اما طوفان زد وقایقو شکست و پینوکیو رو آب ولو شد... یه دفعه یه نهنگه پیداش شدو بلعیدش. پینوکیو با کلی آب افتاد کف معده نهنگ . به خودش که اومد یه روشنایی دید . دلش به تاب تاب افتاد . با خودش گفت : حتما پدر ژپتویه ، بالاخره پیداش کردم ... با خوشحالی آروم آروم به طرف نور رفت . جلوتر که رسید داشت از تعجب شاخ در می آورد . چشماشو مالوند ... آره ، درست می دید ؛ تو روشنایی مادر هاج زنبور عسل نشسته بود.
همیشه که قرار نیست آدم به مراد دلش برسه.


گربه نره وروباه مکار که سکه های پینوکیو رو از چنگش درآورده بودن؛شاد و خوشحال می رفتن تا یه دلی از عزا درآره ن.آقا گرگه جلوشونو گرفت وگفت:احمقا!4تا سکه گرفتین دستتونو خوشحالین.تو اون خونه سه تا بره چاق وچله هست،مادرشونم گذاشته رفته شهر.اگه بتونین بفروشینشون، 100 برابر اون پولا گیرتون میاد.روباه مکار گفت:اگه راست میگی،چرا خودت نمی ری جلو؟ها؟گرگه جواب داد: منو این ورا همه می شناسن،دیگه تابلو شدم.ولی شما غریبه این،گیر نمی افتین.روباه مشورتی با گربه نره کرد وگفت: خوب،حالا باید چی کار کنیم؟گرگه گفت: من تورو شکل خانم بزی در میارم و در عوض سکه های پینوکیو رو می گیرم.... روباه پولارو دودستی تحویل داد و آقاگرگه شروع کرد... .


