تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه

پینوکیو سوار قایقش شد وزد به دریا ؛ دنبال پدر ژپتو ... اما طوفان زد وقایقو شکست و پینوکیو رو آب ولو شد... یه دفعه یه نهنگه پیداش شدو بلعیدش. پینوکیو با کلی آب افتاد کف معده نهنگ . به خودش که اومد یه روشنایی دید . دلش به تاب تاب افتاد . با خودش گفت : حتما پدر ژپتویه ، بالاخره پیداش کردم ... با خوشحالی آروم آروم به طرف نور رفت . جلوتر که رسید داشت از تعجب شاخ در می آورد . چشماشو مالوند ... آره ، درست می دید ؛ تو روشنایی مادر هاج زنبور عسل نشسته بود.

همیشه که قرار نیست آدم به مراد دلش برسه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 17:35  توسط افشین امیری ججین  | 

چوپان دروغگو داشت گوسفنداشو می برد صحرا واسه چرا.یه دفعه زاغ زیبایی رو دید که بالای درخت نشسته ویه قالب کوچک پنیرم به منقارش گرفته... .پای درخت که رسید؛گفت :"به به ! چه سری ، چه دمی ، عجب پایی ... یه دهن واسه ما آواز می خونی زاغی جون " .زاغ پنیرو گذاشت تو لونه شو گفت: خوب می شناسمت،تو چوپان دروغگویی.فکر می کنی نمی دونم؛می خوایی پنیرمو از چنگم درآری.ولی کور خوندی . بعدم پنیرو انداخت بالا و پر کشید ورفت. چوپان به خورجین پراز نون وپنیرش نگاهی کرد، آهی کشید و راهشو گرفت و رفت.

حرف راست آدم دروغگو رو کسی باورش نمیشه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 17:31  توسط افشین امیری ججین  | 

گربه نره وروباه مکار که سکه های پینوکیو رو از چنگش درآورده بودن؛شاد و خوشحال می رفتن تا یه دلی از عزا درآره ن.آقا گرگه جلوشونو گرفت وگفت:احمقا!4تا سکه گرفتین دستتونو خوشحالین.تو اون خونه سه تا بره چاق وچله هست،مادرشونم گذاشته رفته شهر.اگه بتونین بفروشینشون، 100 برابر اون پولا گیرتون میاد.روباه مکار گفت:اگه راست میگی،چرا خودت نمی ری جلو؟ها؟گرگه جواب داد: منو این ورا همه می شناسن،دیگه تابلو شدم.ولی شما غریبه این،گیر نمی افتین.روباه مشورتی با گربه نره کرد وگفت: خوب،حالا باید چی کار کنیم؟گرگه گفت: من تورو شکل خانم بزی در میارم و در عوض سکه های پینوکیو رو می گیرم.... روباه پولارو دودستی تحویل داد و آقاگرگه شروع کرد... .

تق،تق،تق...

شنگول دا زد: کیه؟ روباه مکار صداشو نازک کردو گفت: منم خانم بزی . مادر اومده بچه های عزیزم...

 خانم بزی با خنده درو باز کرد وگفت: این بار شما گول خوردین ، آقا گرگه پولارو هاپولی کرد ورفت.

روزگار همیشه به کام ما نمی چرخه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 17:28  توسط افشین امیری ججین  | 

چوپان دروغگو هرروز داد می زد:گرگ آمد...گرگ آمد" ؛اما وقتی مردم روستا می رسیدن شروع می کرد به قهقهه زدن و مسخره کردن آدمای ساده.روزها همین طور گذشت ومردم ده یکی پس از دیگری گوسفندارو فروختنو، رفتن شهر دنبال کار نون وآب دار... حالا چوپون مونده بود و ده ، پونزده تا گوسفند نفله.دیگه دروغ که یادش رفته بود؛هیچ،گرگم که می اومد با چنگ و دندون از گوسفندا مراقبت می کرد،که نکنه این چند تاام بیفتن بمیرن و اون بیکار بیکار بشه

این عشق شهرنشینی ام شده بلای جون همه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 17:17  توسط افشین امیری ججین  | 

لاک پشت کلی اصرار کرد تا مرغابی آ دو سر چوبو گرفتنو،پرواز کردن آسمون.ولی گفتن اون بالا هرچی دیدی فقط؛حرف نمی زنی ولاک پشت قول داد...لاکی تو آسمون نتونست خودشو نگه داره و خواست داد بزنه " عجب..." که یه دفعه دید وسط آسمون  و زمین داره قل می خوره.یکی از مرغابی آ گفت: چقدر گفتیم صحبت نکن ، اما این احمق نتونست جلوی خودشو بگیره...

لاک پشت که داشت به سرعت سقوط می کرد،چتر نجاتشو باز کرد و چند لحظه بعد آروم نشست روی زمین.بعدش فریاد زد:"دیگه مثل قدیمی نیست؛من فکر همه چی رو کرده بودم" که یه دفعه صدای خرچ از تو جاده شنیده شد... لاک پشت بدبخت با چتر نجاتش زیر چرخای ماشین له شدو چسبید به کف خیابون...

خیلی وقتا کارا اونطوری که فکر می کنیم پیش نمی ره ن

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 17:54  توسط افشین امیری ججین  | 

بالاخره بعدکلی اصرار مرغابی آقبول کردن با لاک پشت پرواز کنن،ولی به شرط اینکه هر چیز عجیبی دید حرف نزنه...بعد دو سر چوبو گرفتنو پرواز کردن.لاک پشت که تاحالا ازون ارتفاع چیزی ندیده بود ،داشت از تعجب شاخ در می آورد.اومد بگه "عجب..."که یه دفعه ولو شد تو آسمون.

یکی از مرغابی آ گفت چقدر بهش گفتیم که صحبت نکنه،اما بازم نتونست... .آقا لاک پشته که داشت با سر سقوط می کرد، فریاد زد وگفت:آخه شما که خبر ندارین؛اینطوری مردم که حادثه جلوه کنه وبیمه عمرمو بدن به زن وبچه هام،لااقل اونا به نون ونوایی برسن.

نداری آدمو به چه کارایی که نمی کشونه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 17:49  توسط افشین امیری ججین  | 

گاهی میان من ومن جنگ می شود

آنگاه،عرصه دل من تنگ می شود

تا صبح در ستیزه وپیکار عشق وبیم؛

هنگام شب...

بعد از بریدن نفس های ارغوان

از نفرت خیانت مرداب

آخر ، دلم از سنگ می شود

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 17:37  توسط افشین امیری ججین  | 

گرگ بارون دیده شبای بارونی زوزه می کشیدو به بدبختی خودش فکر می کرد...اما،چنددقیقه که می گذشت جوروپلاسشو جمع می کرد ومی رفت رد کارش...آخه می دونست آب که بالا بزنه ،قورباغه ابو عطا می خونه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:31  توسط افشین امیری ججین  | 

چوپان دروغگو هرروز داد می زد: " گرگ آمد...گرگ آمد " و مثل همیشه داستان تکراری اومدن مردم و خنده های چوپان...حتی گوسفنداام دیگه رسیده بود به اینجاشون(خرخره).یه روز صبح وقتی چوپان گوسفندا رو واسه چرا به صحرا آورد؛یکی از گوسفندا داد زد: " گرگ آمد...گرگ آمد ". وقتی مردم خودشونو رسوندن،بلند شد وگفت: هی،با همه تونم،گوش کنین؛دیگه نیازی به چوپان نداریم.اخراجش کنین...خودمونم می تونیم دروغ بگیم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:25  توسط افشین امیری ججین  | 

پدرژپتو تازه یه جای گرم ونرم پیدا کرده بود.هرروز ماهی تازه می خوردو،کلی حال می کرد...تا اینکه سروکله پینوکیو پیدا شدو اونقدر دماغ نهنگ بخت برگشته رو انگولک کرد،که ژپتو با عطسه بیرون افتاد...حالا با شکم گرسنه زیر بارون می خوابه...راستی ژپتوام دنبال یه سقفه...یه سقف محکم مثل یه  رویا                                                                                                                               عجب کاردستی درست کرد  پدرژپتو

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:22  توسط افشین امیری ججین  | 

کلی که پول دندونپزشک داد،تازه دوزاریش افتاد که دیگه باکسی کل کل نکنه...بی عرضه همیشه کم میاورد؛ جوابایی که می شنید همه دندون شکن بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:13  توسط افشین امیری ججین  | 





Powered by WebGozar

set as your home page