تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه

دونیادا هئچ بیر کیمسه یوخئ دی؛ساغینا باخیب آغلادی

آرخادا هئچ بیر سس یوخئ دی؛سولونا باخیب آغلادی

دؤنن ده ن،بؤیون ده ن،صاباح دان ال بزیپ

سازینا ؛سوزونه آغلادی

اوزونه باخیب آغلادی

آما آما دیئن چاغدا؛ائشیتدی : آغلاماخدان نه فایدا؟

ساده جه اوزووی تانیسان؛ایسته سن داغلار داغیلار

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 14:4  توسط افشین امیری ججین  | 

چوپان دروغگو هر روز داد می زد: گرگ آمد؛گرگ آمد ... .وقتی مردم ده می رسیدن شروع می کرد به قهقهه زدن و به ریش اونا می خندید.اهالی ده که ذله شده بودن؛ جمع شده ن ویه موبایل واسه چوپان دروغگو گرفتن.بعدم گفتن : دیگه لازم نیست حنجره تو پاره کنی،هر وقت گرگ اومد به اهالی ده زنگ بزن... . صبح روز بعد چوپان دروغگو شروع کرد به زنگ زدن تا به همه بگه " گرگ آمد " .چوپان دروغگو تا شب هی تماس گرفت؛اما به هر کی زنگ می زد، می شنید : " مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد ".اونقدر زنگ زد تا کلافه شد...گوشی رو پرتاب کرد وگفت: غلط کردم...دیگه دروغ نمی گم...فقط این لعنتی رو از من دور کنین

خیلی وقتا استفاده از تکنولوژی می تونه رفتارای غلط ما رو اصلاح کنه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 13:57  توسط افشین امیری ججین  | 

خانم بزی بزغاله ها رو بوسید وگفت: بچه های عزیزم درو به روی هیچ کسی باز نمی کنین؛تا من برگردم... بعد درو بست ورفت.

آقا گرگه که حسابی گریم کرده بود جلو اومدو در زد: سلام بچه ها ! مامان برگشته درو باز کنین... چند لحظه بعد شنگول از لای در نگاهی کرد وگفت: تو مامان ما نیستی... آقا گرگه سریع دستاشو از زیر در نشون داد وگفت: ببینین اینم دستای سفیدم... بزغاله ها قش قش زدن زیر خنده...حبه انگور گفت:دروغگو ! تو مامان ما نیستی... با موبایل مامان تماس گرفتیم؛ درست پشت سرته ... .

موبایل وسیله خوبیه؛اگه ازش درست استفاده شه.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 13:51  توسط افشین امیری ججین  | 





Powered by WebGozar

set as your home page