خانم بزی دیگه حسابی کلافه شده بود...شنگول مثل همیشه پای اینترنت بود.داشت چت می کرد وگوشش به حرف هیچ کسی ام بدهکار نبود...
یه روز تو چت روم،با یه بزغاله دیگه آشنا شدکه اصلا محلش نمی ذاشت...بعد چندروز گپ زدن،ردوبدل کردن احساسات وکلی مخ زنی،بالاخره قرار شدهمدیگه رو ببینن...وقتی شنگول با یه شاخه گل سرقرار رفت، یه ردیف دندون سفید تیزشده رو دید که داشت بهش لبخند می زد...آقا گرگه موفق شده بود،حالا یه غذای خوشمزه داشت...
اینترنت این دردسرارم داره دیگه
جاشمعی های نقره ای را در کیسه ای انداخت وشبانه کلیسا را ترک کرد...نیمه های شب درب کلیسا به صدا درآمد.درباز شد...ژان سربه زیر انداخته بود.سرباز گفت:جناب اسقف این نقره ها راازشما دزدیده اند؟ اسقف جواب داد: نه پسرم،اینها هدیه من به این جوان بود...بازرس لبخندتلخی زد وگفت: جناب اسقف روزگار جوانمردی دیگر گذشته؛مثل اینکه فراموش کردین داخل کلیسا دوربین مداربسته نصب شده...
این روزا تکنولوژی می تونه همه رو ضایع کنه.
زیاد فقیر نبود...نیمه های شب داخل خانه ای شد...وتکه ای نان دزدید؛ تاشاید بعدها شهردار شود...
درست مثل ژان وال ژان

