تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه

 يه سال ديگه و عمري ديگه و يه فرصت ديگه براي زندگي.

فرصتها آسون به دست نمياد؛آسون از دستشون نديم ،زماني خواهد رسید كه حسرت دیگر معنایي ندارد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 13:22  توسط افشین امیری ججین  | 

بچه كه بود هر وقت شلوغ مي كرد،مادرش براي تنبيه از خونه مي انداختش بيرون.تو تاريكي شب ،تنها تا صبح زوزه مي كشيد وبه كارهاش فكر مي كرد.

يه روز طبق معمول وقتي براي تنبيه از خونه بيرون انداخته بودنش،بارون شديدي گرفت و تا صبح خيس خيس شد.... .بعد اون روز شد گرگ بارون ديده...ديگه هيچ سگ گله اي حريفش نبود

تنبيه زياد بچه ها بعدا كار دست آدم میده

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 11:52  توسط افشین امیری ججین  | 

علاءالدين يه چراغ جادو پيدا كرد.دستشو كه بهش كشيد ،كلي دود اومد بيرون ... اما،خبري از غوله نشد.چند بار دستشو به چراغ كشيد،اما فقط دود بود كه فرتو فرت مي زد بيرون... .دادزد: هي،غول چراغ كجايي؟چرا نمي آيي بيرون.صداي ضعيفي جواب داد : چي مي گي لعنتي؟چرتمو پاره كردي ... چي مي خوايي؟علاءالدين گفت: منم ، ارباب علاءالدين.بيا بيرون.كلي آرزو دارم كه بايد برآورده شون كني؛يالله،بجنب
غول چراغ با صداي خمار جواب داد:ارباب كيلويي چنده؟كدوم كشك،كدوم آرزو؟ازوقتي گرفتار اين مواد لعنتي شدم نمي تونم دماغمو بكشم بالا.چه برسه به... .راستي ،بيا يه دم بگير،به همه آرزوآت مي رسيا...علاءالدين چراغو انداخت وفلنگ رو بست.تو دلش مي گفت: اي بخشكي شانس،همه رو برق مي گيره مارو چراغ دودي
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 11:41  توسط افشین امیری ججین  | 

 هاچ زنبور عسل مدتها دنبال مادرش مي گشت...هرروز تو جنگلاپرواز مي كرد،به هركي مي رسيد،از مادرش مي پرسيد...اما...روزها همين طور مي گذشت و خبري از گم شده ش نبود
يه شب نااميد از همه جانشست كنار غنچه يه گل و هروئين تزريق كرد.بعد چشماشو به آسمونا دوخت وتا ستاره ها با مادرش رفت...ازفردا صبح دوباره افتاد تو جنگلا...اما ديگه حس پرواز نداشت...كنار بساط راحت تر به مادرش مي رسيد...اين آخرا حتي،ديگه حال وحوصله گشتن نداشت.پاك مادرشو فراموش كرده بود

دست آخرم،يه روز روي يه ساقه خشكيده،باحشره كش كشته شد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 11:41  توسط افشین امیری ججین  | 

روباه زاغ رو ديد وشروع كرد به تعريف ازاون.زاغ گفت : كور خوندي،فكر مي كني،مي توني از چنگم درش بياري.پنيره مال خودمه
روباه گفت:هي،اينو ببين.بعد پودر سفيد رنگي به زاغي نشون داد : واسه تو آوردم،از پنير خوشمزه تره. زاغ كه كنجكاو شده بود،بسته رو گرفت وبلعيدش ... بعد رفت تو كيف
روباه هرروز يه ذره ازون پودره بهش مي داد وزاغ حسابي حال ميكرد.خيلي طلبه ش شده بود... . يه روز روباه دير كرد.زاغ خمارخمار بود.تا روباه رو ديد،پريد وگفت:هي،آقا روباهه؛يالله رد كن بياد.دارم مي ميرم،همه بدنم درد مي كنه.روباه گفت:نه...اگه مي خوايي بايد هرروز پنيرتو به من بدي.زاغ گفت:پنير چيه!؟هرچي بخوايي بهت مي دم،فقط اونو بده بياد.بعد پنيرو انداخت پايين

روباه پنيرو برداشت وزير لب گفت: همين روزا خودتم يه لقمه چپت مي كنم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 11:40  توسط افشین امیری ججین  | 

لاك پشت وخرگوش باهم مسابقه گذاشتن،كه تابالاي تپه مسابقه بدن.خرگوش كه از پيروزيش مطمئن بود،تخت گرفت وخوابيد.لاك پشت هم كه مي دونست آخر قصه برنده ست؛نشست پاي بساط دود و دمش وشروع كرد به دم گرفتن
شب خرگوش كنار خط پايان واستاده بود ولي خبري از لاك پشت نبود.فردا صبح،لاك پشت نعشه رو از تو چاله هاي اطراف پيدا كردن.به پشت افتاده بود وسرخوش آواز مي خواند
اعتياد همه چي رو نابود مي كنه،حتي پايان خوش قصه ها رو
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 11:40  توسط افشین امیری ججین  | 

خانم غوله درو باز كرد: بازم تويي؟مرغ تخم طلاروكه بردي،ديگه چي ميخوايي از جون ما...؟جك از لاي در فرار كردو رفت داخل خونه
هي ،كجا ميري؟اگه آقا غوله ببيندت يه لقمه چپت مي كنه

جك رفت سراغ چنگ سحرآميزو ،آروم برش داشت.خانم غوله كه همه چي رو از دست رفته مي ديد،داد زد: هي،آقا غوله ؛بلند شو ...يه كاري بكن.اين آدميزاد نيم وجبي داره چنگ سحرآميزو مي بره.زودباش...يالله...خونه خراب شديما

آقا غوله سرشو از دود منقل بيرون آوردو خواست نعره اي بزنه ، اما

نعشه كه مي شد؛حال هيچ كاري رو نداشت،چه برسه به پس گرفتن چنگ سحرآميز
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 11:39  توسط افشین امیری ججین  | 

چوپان دروغگو بعدمدتهابيكاري يه آگهي استخدام توروزنامه ديد:...به يك چوپان نيازمنديم... .آدرسو خوند وسريع حركت كرد.وقتي رسيد،تاته ده آدم صف كشيده بود.بالاخره بعديه عالمه آزمون شفاهي وكتبي ،ارايه سابقه كاري وكلي پارتي بازي قبول شد
چندروزبعد صداي گرگ آمد،گرگ آمد چوپان دروغگو به گوش مردم ده رسيد ... همه ريختنو گرگه رو كشتن ... چوپان دروغگو ديگه دروغ نمي گفت

آخه،اين روزا كارپيدا كردن خيلي سخت شده
 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:38  توسط افشین امیری ججین  | 





Powered by WebGozar

set as your home page