يه سال ديگه و عمري ديگه و يه فرصت ديگه براي زندگي.
فرصتها آسون به دست نمياد؛آسون از دستشون نديم ،زماني خواهد رسید كه حسرت دیگر معنایي ندارد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 13:22  توسط افشین امیری ججین
|
مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه
يه سال ديگه و عمري ديگه و يه فرصت ديگه براي زندگي.
فرصتها آسون به دست نمياد؛آسون از دستشون نديم ،زماني خواهد رسید كه حسرت دیگر معنایي ندارد.
بچه كه بود هر وقت شلوغ مي كرد،مادرش براي تنبيه از خونه مي انداختش بيرون.تو تاريكي شب ،تنها تا صبح زوزه مي كشيد وبه كارهاش فكر مي كرد.
يه روز طبق معمول وقتي براي تنبيه از خونه بيرون انداخته بودنش،بارون شديدي گرفت و تا صبح خيس خيس شد.... .بعد اون روز شد گرگ بارون ديده...ديگه هيچ سگ گله اي حريفش نبود
تنبيه زياد بچه ها بعدا كار دست آدم میده
روباه زاغ رو ديد وشروع كرد به تعريف ازاون.زاغ گفت : كور خوندي،فكر مي كني،مي توني از چنگم درش بياري.پنيره مال خودمه
لاك پشت وخرگوش باهم مسابقه گذاشتن،كه تابالاي تپه مسابقه بدن.خرگوش كه از پيروزيش مطمئن بود،تخت گرفت وخوابيد.لاك پشت هم كه مي دونست آخر قصه برنده ست؛نشست پاي بساط دود و دمش وشروع كرد به دم گرفتن
خانم غوله درو باز كرد: بازم تويي؟مرغ تخم طلاروكه بردي،ديگه چي ميخوايي از جون ما...؟جك از لاي در فرار كردو رفت داخل خونه
چوپان دروغگو بعدمدتهابيكاري يه آگهي استخدام توروزنامه ديد:...به يك چوپان نيازمنديم... .آدرسو خوند وسريع حركت كرد.وقتي رسيد،تاته ده آدم صف كشيده بود.بالاخره بعديه عالمه آزمون شفاهي وكتبي ،ارايه سابقه كاري وكلي پارتي بازي قبول شد| set as your home page |