هاج زنبور عسل جنگلا رو می گشت ... دنبال مادر گم شده ش بود ... بالاخره بعد چند سال به مادرش رسید
چند روز که گذشت گیردادنای مادرانه شروع شد ...چرا دیر میایی خونه؟ تا اين وقت شب كجا بودي؟چرااين لباسو مي پوشي؟با فلان دوستات نگرد و ... هاج مي دونست همه اينا به خاطر سعادت خودشه،ولي ته دلش مي گفت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 11:37  توسط افشین امیری ججین
|


