تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه

هاج زنبور عسل جنگلا رو می گشت ... دنبال مادر گم شده ش بود ... بالاخره بعد چند سال به مادرش رسید
چند روز که گذشت گیردادنای مادرانه شروع شد ...چرا دیر میایی خونه؟ تا اين وقت شب كجا بودي؟چرااين لباسو مي پوشي؟با فلان دوستات نگرد و ... هاج مي دونست همه اينا به خاطر سعادت خودشه،ولي ته دلش مي گفت
 
بابا؛ تنهايي ام واسه خودش عالمي داره آ 
 
 
 
 
 
 
 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 11:37  توسط افشین امیری ججین  | 

موضوع انشا:می خواهید درآینده چه کاره شوید؟ معلم بر تخته سیاه نوشت .یک هفته بعد کودکان یک یک خواندند

دکتر

مهندس

خلبان

پلیس

و او کودکانه گفت : کارگر

کارگری برای این همه دکتر ومهندس
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 11:35  توسط افشین امیری ججین  | 

روباه زاغ رو دید که یه تیکه پنیر گرفته به منقارشو داره پرواز می کنه.پیش خودش گفت:اون پنیر باید مال من بشه،پس لازمه نقشه ای بکشم و پنیرو از چنگش دربیارم
زاغ روباه رو دید.اومد کنارش وگفت : چه نقشه ای داری می کشی؟بهتره به اون مغزت کمتر فشار بیاری.واسه اینکه هم تو رتاحت بشی وهم من؛ رفتم یه کارخونه لبنیات سازی زدم... بیا اینم یه تیکه از پنیر ساخت کارخونه زاغی ... ماست وشیرم خواستی برو از مغازه بگیر.بعد پر گرفتو رفت
بعضیاواسه راحتی چه کاراکه نمی کنن
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 11:35  توسط افشین امیری ججین  | 

روباه شروع کرد به تعریف از زاغ ... به به،چه سری ، چه دمی ، عجب پایی ... بعد از زاغ خواست با صدای قشنگش آواز بخونه
زاغ یه مقدار اسپند دود داد دور سرش وگفت : بترکه چش حسود ... پنیر افتاد.روباه برش داشت وبه سرعت دور شد
آخه سنتی بودنم حدی داره
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 11:34  توسط افشین امیری ججین  | 





Powered by WebGozar

set as your home page