علاءالدین چراغ جادو رو پیدا کرد... دستشو بهش کشید و غول چراغ اومد بیرون ... درخدمتم ارباب ... شما می تونی سه تا آرزو کنی،منم براتون برآورده می کنم ...بعد آزاد میشم برای همیشهعلاءالدین نگاهی به غول انداخت وگفت:چند قرن پیش اجدادم همین حماقتو کردن،به هزار تا دردسر افتادن...حالا من فقط یه آرزو دارم :برای همیشه از دست تو واین چراغ راحت بشم ... غول دود شدو رفت هوا
مطالعه گذشته ها این جور موقع ها به درد آدم می خوره
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:34  توسط افشین امیری ججین
|










