تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه

علاءالدین چراغ جادو رو پیدا کرد... دستشو بهش کشید و غول چراغ اومد بیرون ... درخدمتم ارباب ... شما می تونی سه تا آرزو کنی،منم براتون برآورده می کنم ...بعد آزاد میشم برای همیشه
علاءالدین نگاهی به غول انداخت وگفت:چند قرن پیش اجدادم همین حماقتو کردن،به هزار تا دردسر افتادن...حالا من فقط یه آرزو دارم :برای همیشه از دست تو واین چراغ راحت بشم ... غول دود شدو رفت هوا
مطالعه گذشته ها این جور موقع ها به درد آدم می خوره
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:34  توسط افشین امیری ججین  | 

هانسل وگرتل تصمیم گرفتن برن جنگل.شب تکه های نونو قایم کردن.صبح زود موقع رفتن ؛ وقتی رسیدن جلوی در خونه ، یه قفل کیلویی رو در دیدن ... فکر اینجاشو نکرده بودن ... نشستن جلوی درو نوناشونو خوردن
همیشه که نمیشه بجه ها ، هرکاری خواستن انجام بدن
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 11:33  توسط افشین امیری ججین  | 

پدر می خواست وصیت کنه ... فرزندانم ، در دل این جنگل گنجی نهفته ست.وظیفه شماست به دستش بیاورید ... بعد آرام مرد
پسرا فکر کردن ... " آخه این زمونه که کشاورزی درآمدی نداره ".و
زمین رو فروختنو رفتن شهر مسافرکشی
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:33  توسط افشین امیری ججین  | 

علی بابا گفت :بازکن سیم سیم.در غار باز شد...علی بابا چندکیسه از طلاهارو جمع کرد.خواست بره ولی دلش نیومداون همه طلارو ول کنه.دوباره برگشت تو غار... .یه دفعه چهل دزد بغداد سر رسیدنو علی بابارو تکه تکه کردن
طمع زیادی ام کار دست آدم میده
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:32  توسط افشین امیری ججین  | 

بالاخره شاهزاده با هزار درد سر خودشو رسوند به محل تاجگذاری
صبر کنین.اون گداست . ما لباسامونو باهم عوض کردیم...شاهزاده منم
همه ساکت شدن...این پسر ژولیده چی می خواست دیگه
اگه تو شاهزاده ای بگو مهر سلطنتی کجاست
شاهزاده گفت : مهر سلطنتی لازم نیست.بعد لبخندی زد.دستشو کرد تو جیب پارهش ویه حلقه سی دی آورد بیرون ... من اون روز همه چی رو فیلمبرداری کردم
تکنولوژی این جور جاها خوب به داد آدم می رسه
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:32  توسط افشین امیری ججین  | 

خانم بزی آخرین نکات ایمنی رو یادآوری کرد...صورت بزغاله ها رو بوسید ورفت.آقاگرگه رفت آرایشگاه وکلی بزک کرد،دستاشو آرد زدو ناخنای پاشو کوتاه کرد.جلوی در که رسیدبا صدای نازک گفت :بچه های عزیزم!درو باز کنین.منم،مادرتون . بزغاله ها خوشحال شدن . فکر کردن خانم بزی برگشته...تادرو باز کردن،آقا گرگه حمله کرد ... . بزغاله های برادردراز کشیدن رو زمین ... خواهر کوچولو لوله مسلسل رو گرفت به طرف آقا گرگه وسوراخ سوراخش کرد
دوران حقه های قدیمی خیلی وقته گذشته
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:32  توسط افشین امیری ججین  | 


جوجه اردک زشت ازدواج کرد .اما می ترسید بچه هاشم به سرنوشت اون دچار بشن وکسی بهشون بگه : زشت
تصمیم گرفت به اتفاق همسرش پیش متخصص ژنتیک بره وموضوع رو مطرح کنه.متخصص ژنتیک تغییراتی رو دی ان ای سلولهای رنگی اونا ایجاد کرد ... جوجه اردک زشت خوشحال بود ؛ همه بچه هاش سفید به دنیا اومدن
پیشرفت علم می تونه تو زندگی ما اثرات زیادی داشته باشه
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:31  توسط افشین امیری ججین  | 

برسینه سهراب نشست.خنجرش راکشید و پهلوی پهلوان جوان را درید.وقتی نشان سودابه را بر بازوی سهراب دید ؛آهی از نهاد برآورد وتازه دوزاریش افتاد
آه،کاش سکه های رستم کج نبود
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 11:31  توسط افشین امیری ججین  | 


هاچ نقشه رو باز کردچندتا جنگل انبوه رو باید می گشت دنبال مادرش.خیلی سخت بود،خیلی ام طول می کشید ... اصلا حوصله ش رو نداشت
یه آگهی داد تو روزنامه .5000 هزار دلارمجایزه تعیین کرد ،برای کسی که مادرشو پیدا کنه . همه حیوونا دست به کار شدن ... یه هفته بعد هاج تو آغوش مادرش قهقهه می زد
راست می گن پول حلال مشکلاته
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 11:30  توسط افشین امیری ججین  | 

چهل دزد بغداد واسه پس گرفتن گنجینه شون رفتن تو خمره های روغن وبه همراه رییسشون که خودشو تاجرروغن جا زده بود،اومدن خونه علی بابا
علی بابا که بوآیی برده بود ،یه دیگ بزرگ روغن جوشوندو ریخت تو خمره ها
نصف شب با علامت تاجر،دزدا؛ که لباس ضد حریق پوشیده بودن ؛ریختن سر علی بابا وبعد گرفتن طلاهادخلشوآوردن
خیلی از اتفاقای اطراف ما ، اونطوری که حدس می زنیم پیش نمی رن
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 11:29  توسط افشین امیری ججین  | 

دوباره گفت:نه،من باید این ور بشینم...دیشب خواب دیدم کنار پنجره نشستم ... یالله ،حالا دیگه پاشو زن
به زور خودشو از لای شیشه کشید بیرون... چشمشو که باز کرد،صورت مرد رو دید؛لای خرده شیشه های پنجره اتوبوس متلاشی شده بود
شاید مردنشم خواب دبده بود
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 11:29  توسط افشین امیری ججین  | 





Powered by WebGozar

set as your home page