میان نفرت وخون
میان صحنه دشنه
شکسته؛پرشکسته
صدای زمزمه از دور می آید
نوای دلکش ناله
صدای زخمی احساس
دراعماق سیاهی های چشمانش
دلی با غم نشسته
به رنگ یاس
به یاد خاطرات نو
نو ... از آن وقت
برگ برگش را ورق زد
گوشه ای ،تنها نشست
کوله بارش را بست
یادگارش جست
از درون پشته ای سنگین
با نگاهش انتهایش را سرک زد
آه
یاد آن دوران بخیر
زیپ را تاته صدا زد
باز برهم ریخت
یک به یک
انگار ... همین دیروز بود
خاطراتش داشت ،دنیا می آمد
آسمان رابادودستش پاره می کرد
روزگاری چاره می کرد ؛ میان سردی انگشت احساسش
ولی حالا ... ناچار ناچاراست
دوباره گشت ؛ دوباره ... دوباره
اصلا دنبال چه می گردی؟ نیست
خودش هم نمی دانست ؛ نیست
کاش قفلی بر نهادش می نهادم
صورتی چرخاند ... اطرافش سکوت
تپ تپش را باز هم احساس کرد ... کجا؟ کو؟ چرا چشمان مستم بی قرارن
خودش را گوشه ای هول داد ... تلنگر ... یاد
برگ برگش را ورق زد
قطره اشکی گونه اش را گزید
آه، بازهم گم گشته اش شعری سرود
دادزد ... فریاد ... فریاد ... ورمید
دردرونش عشق را احساس کرد
با تمام آسمان فریاد کرد
اینک ؛ ... اینجاست ، گم گشته ام
یاد
زخمه
اشک و
آن الماس