تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه


پسرک در زد . خانوم غوله درو باز کرد
بازم تویی!؟ مرغ تخم طلا رو بردی،دیگه چی می خوایی؟ تورو خدا برو . اگه آقا غوله ببیندت یه لقمه چپت می کنه
پسرک چنگ سحرآمیزو برداشت و خواست دربره ؛ که یه دفعه آقا غوله از خواب پرید
نعرهای کشید : وایسا بچه... کجا می بریش چنگ منو ... بعدم یه مشت زد رومیز
برگشتو یه چشم غره به آقا غوله رفت . غوله سرشو انداخت پایین؛ترسید . پسرک راشو گرفتو رفت
بابا ، غولم غولای قدیم

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:26  توسط افشین امیری ججین  | 


هانسل و گرتل تصمیمشونو گرفته بودن.شب تکه های نونو قایم کردن.صبح زود زدن بیرون.هر چند متریه تیکه نون می انداختن زمین ... و
شب موقع برگشتن؛ توراه خونه ؛ لبخند می زدن، آواز می خوندن وپرنده های مرده رو جمع می کردن.هانسل وگرتل نونارو مسموم کرده بودن
بچه های این دورو زمونه عجب بچه هایی هستن
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:26  توسط افشین امیری ججین  | 


باخت ... دو برهیچ . روح ودل
باخت ... دوبرهیچ یا همه
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 11:27  توسط افشین امیری ججین  | 

میان نفرت وخون
میان صحنه دشنه
شکسته؛پرشکسته
صدای زمزمه از دور می آید
نوای دلکش ناله
صدای زخمی احساس
دراعماق سیاهی های چشمانش
دلی با غم نشسته
به رنگ یاس
به یاد خاطرات نو
نو ... از آن وقت
برگ برگش را ورق زد
گوشه ای ،تنها نشست
کوله بارش را بست
یادگارش جست
از درون پشته ای سنگین
با نگاهش انتهایش را سرک زد
آه
یاد آن دوران بخیر
زیپ را تاته صدا زد
باز برهم ریخت
یک به یک
انگار ... همین دیروز بود
خاطراتش داشت ،دنیا می آمد
آسمان رابادودستش پاره می کرد
روزگاری چاره می کرد ؛ میان سردی انگشت احساسش
ولی حالا ... ناچار ناچاراست
دوباره گشت ؛ دوباره ... دوباره
اصلا دنبال چه می گردی؟ نیست
خودش هم نمی دانست ؛ نیست
کاش قفلی بر نهادش می نهادم
صورتی چرخاند ... اطرافش سکوت
تپ تپش را باز هم احساس کرد ... کجا؟ کو؟ چرا چشمان مستم بی قرارن
خودش را گوشه ای هول داد ... تلنگر ... یاد
برگ برگش را ورق زد
قطره اشکی گونه اش را گزید
آه، بازهم گم گشته اش شعری سرود
دادزد ... فریاد ... فریاد ... ورمید
دردرونش عشق را احساس کرد
با تمام آسمان فریاد کرد
اینک ؛ ... اینجاست ، گم گشته ام
یاد
زخمه
اشک و
آن الماس

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 11:25  توسط افشین امیری ججین  | 

هی،هی،هی ؛تنهام نذاریا... باالتماس گفت
خشم تو چشماش موج می زد: ... برو گم شو.مرتیکه عوضی...آشغال پدر سگ
تکه تکه شد.سرشو انداخت پایین.سوار ماشین شد ورفت .رفت برای همیشه
رفت تا مثل سگ ... ؟
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 11:27  توسط افشین امیری ججین  | 





Powered by WebGozar

set as your home page