تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه


دمپایی م گم شده ، به جاش یه دمپایی بی نشون گذاشتن
آروم خوند
دستشو انداخت بگیره ... اما
بازم پرواز کرد
رفتو جلدی نشست یه گوشه از دیوار
اطرافو نگاه کرد ... بالا پایینو پایید
آروم آروم رفت طرفش
یه دفعه پرید تو دستاش
منو نندازیا ... با التماس گفت . بعد سرشو انداخت پایینو سرخ شد. سرخ سرخ بود ؛ مثل آهن داغ
دستاشو انداخت بالا دیوارو با نگاش دنبالش کرد
اونجایی ؟ آخه بی معرفت اصلا انگار نه انگار که قراره کلی خون پمپاژ کنیا . تکلیف اینا چیه ؟ بابا خیلی بی خیالی
سرشوآورد بالا و داد زد : من همین جا جام خوبه. دوست دارم اینجا باشم؛ نه تواون قفسه لعنتی
بابا؛خیلی بی مرامی ... پس ما چی
نگایی به چشمای سیاهش کرد ، سرخ شد دوباره
بذبر اینجا تالاپ تولوپ کنم
منو نیندازیا
بیفتم،میشکنم

 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 11:25  توسط افشین امیری ججین  | 

در را باز کرد.نگاهی انداخت .نقطه ای دور...نشست زیر نور؛آغشته به طلایی تیره. دید زد ... مه ... دود...سری تکان دادوکمی جابجاشد

آقا

سلام، خوش اومدین.چی میل دارین قربان

می توانم منویتان را ببینم؟

بله،بله.بفرمایید.چند دقیقه بعد میرسم خدمتتون

مقوایی مجلد گذاشت روی میز؛زرشکی تیره.نگاه کرد ... همه چیز داشت وهیچ نداشت ،چشمانش کاوید،خط به خط. صدای پاها نزدیکتر شد

انتخاب کردین قربان؟چی میل دارین

باهمه وجودش نگاه کرد.پسرک کمی ترسید

بفرمایید .یادداشت می کنم

باز هم همان نگاه... یک پیاله ... توی دهانش ماند

ما اینجا غذاهامونو تو بشقاب سرو می کنیم.پیاله مال قهوه خونه ست.رستوران ما کلاسیکه آقا؛ خوب حالا یه بشقاب ... ومنتظر جواب ماند

چشمانش را پایین انداخت،دستی به موهایش کشید ودوباره : یک پیاله عشق برایم بیاورید

پسرک هاج وواج ماند . درست مثل جن زده ها ... بله ؟؟؟؟ و

یک پیاله عشق

آقا؛من هزارتاکاردارم . مسخره م نکنین لطفا.اگه چیزی میل ندارین ، تشریف ببرین.مشتری مون زیاده. میزارو احتیاج داریم

من هم احتیاج دارم؛یک پیاله عشق

بفرمائین بیرون آقا!بیرون

هی،راستی دستانت را چند می فروشی

از کوره در رفت . یکی بیاد اینو بندازه بیرون. یاللاه گورتو گم کن

زمین دور سرش چرخید،دربسته شد وهمه دور شدنش را دیدند.آرام رفت درست همانطور که آمد.سرش رابلند کرد ونگاهی عمیق انداخت؛به پشت سر.چشمان پسرک دنبالش می کرد. پوزخندی زد.قدم برداشت ودرونش صدایی گفت : دستانت را نمی فروشی نفروش.روحت را پرواز بده

پروازبرای یک پیاله عشق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 11:24  توسط افشین امیری ججین  | 

به آسمان نگاه کرد،خواست بشمارد اما ستاره ای وجود نداشت.ماه هم مثل همیشه به فکر خویش بود؛ واو داشت می سوخت در حسرت.برگشت، به گذشته.نگاه کرد؛همه چیز را از دست داده بود.دیگر هیچ نداشت.گشت،اما پیدا نکرد حتی خودش را.دستانی خالی و چشمانی پر ؛ سرمایه اش بود.از گوشه چشمانش آزاد شد.از پیاله ای پر؛آرام گذر کرد ،خلید ورد شد.رد شد از میان پستی وبلندی.سبک پرواز کرد وبر زمین نشست.تکه تکه شد.هر تکه گوشهای؛روایتی بود از هر آنچه داشت.همه درد بود وحالا خسته.خسته ازگفتن ونشنیدن.خسته از شنیدن ونگفتن.خسته ... .نفسی تازه کرد.صدایی شنید از خویش.خویشی که دیگر هیچ چیزش نمانده بود.حالا تنهای تنها بود حتی خودش را هم نداشت.خودی که فدا شد ... اما . کاش باور را معنی می کرد.داشت منفجر می شد ... نگفت . نگفت تا خویش را بیابد؛ از همان گوشه های تک تک اشکهایی که سنگین بر پستی بلندی ها غلط می خوردوروی زمین می شکست.می شکست تا روایت ترک خوردن ذره ذره وجود باشد... باز هم آسمان را نگاه کرد.سیاه مثل روزگاری که اینک می گذراند.دستانش را دید زد.حرکت می کرد.اما...ایستاد؛ناگهان خاموش
دیگر قلم هم خالی بود؛زمانی که همه وجود خالی خالی شد حتی احساس
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 11:24  توسط افشین امیری ججین  | 





Powered by WebGozar

set as your home page