در را باز کرد.نگاهی انداخت .نقطه ای دور...نشست زیر نور؛آغشته به طلایی تیره. دید زد ... مه ... دود...سری تکان دادوکمی جابجاشدآقا
سلام، خوش اومدین.چی میل دارین قربان
می توانم منویتان را ببینم؟
بله،بله.بفرمایید.چند دقیقه بعد میرسم خدمتتون
مقوایی مجلد گذاشت روی میز؛زرشکی تیره.نگاه کرد ... همه چیز داشت وهیچ نداشت ،چشمانش کاوید،خط به خط. صدای پاها نزدیکتر شد
انتخاب کردین قربان؟چی میل دارین
باهمه وجودش نگاه کرد.پسرک کمی ترسید
بفرمایید .یادداشت می کنم
باز هم همان نگاه... یک پیاله ... توی دهانش ماند
ما اینجا غذاهامونو تو بشقاب سرو می کنیم.پیاله مال قهوه خونه ست.رستوران ما کلاسیکه آقا؛ خوب حالا یه بشقاب ... ومنتظر جواب ماند
چشمانش را پایین انداخت،دستی به موهایش کشید ودوباره : یک پیاله عشق برایم بیاورید
پسرک هاج وواج ماند . درست مثل جن زده ها ... بله ؟؟؟؟ و
یک پیاله عشق
آقا؛من هزارتاکاردارم . مسخره م نکنین لطفا.اگه چیزی میل ندارین ، تشریف ببرین.مشتری مون زیاده. میزارو احتیاج داریم
من هم احتیاج دارم؛یک پیاله عشق
بفرمائین بیرون آقا!بیرون
هی،راستی دستانت را چند می فروشی
از کوره در رفت . یکی بیاد اینو بندازه بیرون. یاللاه گورتو گم کن
زمین دور سرش چرخید،دربسته شد وهمه دور شدنش را دیدند.آرام رفت درست همانطور که آمد.سرش رابلند کرد ونگاهی عمیق انداخت؛به پشت سر.چشمان پسرک دنبالش می کرد. پوزخندی زد.قدم برداشت ودرونش صدایی گفت : دستانت را نمی فروشی نفروش.روحت را پرواز بده
پروازبرای یک پیاله عشق

