با آسمون که نشست،کلی حرف زد.چشماش رو چرخوند.آرام؛ سیاه سیاه بود مثل حرفاش.گوشاشو تیز کرد.نزدیکتر اومد، آهسته شنید،زمزمه هاشو.حرف زد؛اما نگاهش نکرد،چشماشو رو زمین دوخت.آخ که زمین چقدر دیدنی بود،از اون بالا. درست مثل یه قطره کثیف واسه خودش می چرخید.از چی حکایت می کرد ؟ معلوم نبود .اما هر چی بود دل چر دردی داشت ، مثل دل خودش.یه کوله بار سنگین هم رو دوشش انداخته بود.می چرخید وهمه رو می چرخوند
برگشت از چشماش ؛ ماه رو می گم.رفت وهمه ستاره هارو جمع کردکنار هم .چشمک زدن و آسمونو برق انداختن. تمیز تمیز شده بود مثل راه شیزی. نگاهش کردن، دوباره زمین رو دید زد.نمی دونستن تو اون نقطه انتهایی دنبال چی بود؟
قلبش سنگین شد...خواست بره پایین ، چنگی به ستاره ها زد و آسمونو قسمت کرد.سهمش رو که گرفت ،خواست از اعماق درونش بکه ؛ اما
حرفاشو که ریخت رو احساس، آسمون رنگ باخت ... تحمل نکرد وسفید سفید شد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:24  توسط افشین امیری ججین
|


