تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه


با آسمون که نشست،کلی حرف زد.چشماش رو چرخوند.آرام؛ سیاه سیاه بود مثل حرفاش.گوشاشو تیز کرد.نزدیکتر اومد، آهسته شنید،زمزمه هاشو.حرف زد؛اما نگاهش نکرد،چشماشو رو زمین دوخت.آخ که زمین چقدر دیدنی بود،از اون بالا. درست مثل یه قطره کثیف واسه خودش می چرخید.از چی حکایت می کرد ؟ معلوم نبود .اما هر چی بود دل چر دردی داشت ، مثل دل خودش.یه کوله بار سنگین هم رو دوشش انداخته بود.می چرخید وهمه رو می چرخوند
برگشت از چشماش ؛ ماه رو می گم.رفت وهمه ستاره هارو جمع کردکنار هم .چشمک زدن و آسمونو برق انداختن. تمیز تمیز شده بود مثل راه شیزی. نگاهش کردن، دوباره زمین رو دید زد.نمی دونستن تو اون نقطه انتهایی دنبال چی بود؟
قلبش سنگین شد...خواست بره پایین ، چنگی به ستاره ها زد و آسمونو قسمت کرد.سهمش رو که گرفت ،خواست از اعماق درونش بکه ؛ اما
حرفاشو که ریخت رو احساس، آسمون رنگ باخت ... تحمل نکرد وسفید سفید شد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:24  توسط افشین امیری ججین  | 

سر برزانوانش نهاد.سرخ سرخ بود ؛ جواهرهای تیره اش .همه چیز را مرور کرد .سری تکان داد اما تکان نخورد.سرش هم محصور بود درست مثل ذهن .قلبش باز هم گرفت .حرف ؛ تردید.میان این دو دست وپا می زد. ودل باز میزد، شدید تر.هر چه فکر می کرد بدتر می شد .کاش می توانست ، فقط یک لحظه؛جای دل بودن چقدر سخت بود.می تپید وحکایت می کرد.حکایت جور و شکایت خاک.جوری که ادامه داشت ومیان این محکمه خالی کسی ندید. نه دید ونه شنید ؛ صدای ناقوس خاموشش را. ناقوسی که می نواخت ومی خواند. اما دریغ از لحظه ای ، کسی خویش را نمی یافت.خودش را گم کرده بود. حتی دیگر نمی شنید ، درست مثل همه. بازهم می نواخت صدای احساس را.دستش را آرام گذاشت روی ایوان خالی حیات.نکاهی کرد ؛ به خود وزندگی.دلش تنگ شدبرای خود،گرفت وناگهان ترکید ... سر بلند کرد ... سرخ سرخ بود جواهرهای تیره اش
و کسی اشکهایش را ندید
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:23  توسط افشین امیری ججین  | 

چشمانش را به سقف دوخت وبه رویایش رفت. آسمان سرخ سرخ شد. دو انگشت از احساسش گفت وتحمل نکرد؛هم بودن و هم نبودن را.روحش آرام جست ورفت بالا ... جسمی بر خاک وچشمانی منتظر .منتظر ذراتی سیاه،که رویش را می پوشاند ... پا تا سر ... چشمانش پر می شد؛ازلحظه های تار،درست مثل شب وستاره که دنباله بسته بود ... رد شد ورفت.سریع،درست همانطور که آمده بود
آمد وآورد ؛همه چیز . وحالا که چشمک میزد دور می شد . دور؛ نه .نگاهش تار می شد. دستان تاب حرکت نداشت . چشمانش را می بست .آرزوی دستانش را داشت ، کاش او می بست. نگاه در حسرت بود ، نفس ها در دهانش خفه شد ؛ آخرین بر آمدن . یک لحظه همه زندگی از چشمانش سان دید وتمام
دو انگشت از احساسش را گفت ؛ گناهش همین بود
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 11:20  توسط افشین امیری ججین  | 

پشت چراغ قرمز همه کلافه بودن.چند دقیقه تحمل گرمت تو اوج بی حوصلگی همه رو کلافه می کرد ؛ راننده ... همراه ... یا مسافر.یکی روزنامه می خوند واون یکی تو فکر بود . آخه کی تموم میشه این لعنتی ... وصدای بوق که آدمو کر می کرد
چراغ که قرمز شد،تازه شروع کرد ... گل از گلش شکفت ؛ دخترک کوچک گل فروش
 
 
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 11:21  توسط افشین امیری ججین  | 





Powered by WebGozar

set as your home page