تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه

قدماشو سریع کرد.اطرافشو پائید.منتظر موند ... تا سرشو انداخت پایین سریع رد شد.بدوبدو از پله ها عبور کرد... نفسی چاق کرد ولبخندی عمیق زد ... موقع برگشت،وقتی جلوی تیغه های بسته ایستاد، همه چشما به طرفش برگشت. وقتی مامور در رو براش باز کرد سرخ سرخ شد ... کاش زمین دهان باز می کرد
رفت ویک بلیط مترو خرید
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 11:22  توسط افشین امیری ججین  | 

ایستاد جلوی آینه.نگاهی کرد.قیچی رو برداشت وافتادبه جونش.حساس شده بود . تو دلش می گفت دارم پیر میشم...چند تاتار موی سفیدشو که زد،دستی به موهاش کشید و آروم گفت: حالا شد،سیاه سیاه
الان که جلوی آینه وامیسته؛چندتاموی سیاهشو نگاه میکنه و آروم میگه:زندگی چه زود گذشت ... حالا شد،سپید سپید
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 11:21  توسط افشین امیری ججین  | 





Powered by WebGozar

set as your home page