قدماشو سریع کرد.اطرافشو پائید.منتظر موند ... تا سرشو انداخت پایین سریع رد شد.بدوبدو از پله ها عبور کرد... نفسی چاق کرد ولبخندی عمیق زد ... موقع برگشت،وقتی جلوی تیغه های بسته ایستاد، همه چشما به طرفش برگشت. وقتی مامور در رو براش باز کرد سرخ سرخ شد ... کاش زمین دهان باز می کردرفت ویک بلیط مترو خرید
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 11:22  توسط افشین امیری ججین
|
