بالا را نگاه کرد. باران چشمانش را شست . کاش می بارید اما ... نمی توانست.بغضش را قورت داد
وحسرت آسمان را خورد
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 11:20  توسط افشین امیری ججین
|
مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه
کلی پرس و جو کرد تا رسید.چند ساعتی گشت ... بازارو به هم ریخت تا پیداش کرد ... بامزه بود ودوست داشتنی.باهمه وجود با خود همراهش کرد.هرروز باهاش حرف میزد ؛ حرفهایی که قرار بود بهش برسونه.دوروز باهاش گفت وگفت ، شب وروز. وشد سفیر عشقش| set as your home page |