انتهای مسیر را که دید چشمانش سیاهی رفت .برق از نگاهش پرید.چقدر باید بالا می رفت؟خودشو جمع وجورکرد ... به راه افتاد.آهسته قدم برمی داشت ونگاه می کرد؛به افق های دوردست . آدمایی که برمی گشتن خوشحال بودن وراحت.نگاهشون سنگین بود ،شاید دلشان به حالش می سوخت. این همه راه ... وسرشو بلند کرد .حالا دیگه رسیده بود آخر خط ؛ بالای بالا .خیس عرق بود . چرخید ونگاهی به اعماق انداخت . نفس بلندی کشید ورفت بیرون
آخ که جمعه ها پله برقی مترو همیشه برعکس بود
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 11:19  توسط افشین امیری ججین
|