تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه

پرید ودوید وسط . نگاه کرد ... چپ وراست . فکر کرد . رفتن ، ماندن یا بازگشت . فکر ... تصمیم ... لحظه های گنگ ... ؛ صدایی مهیب و تمام
پسرک وسط خیابان مرد . میان چرخهای ماشین
یک لحظه تردید و مرگ . تردید میان رفتن ، ماندن یا باز گشت
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:17  توسط افشین امیری ججین  | 

چه سان بگویم از عاشقانه ها که همه بهانه توست
چه سان بخوانم ترانه ها ، که همه یاد توست
چه سان نویسم نوشته ها ، که همه نامه توست ؛ نامه نام وانتظار ... حضور لخظات . یاد ... یاد لحظه ها . لحظه های ناب . چه خواب وچه بیدار . هستی ، زندگی ... ذره ذره برای رسیدن. لحظه وصل . آرام . آرام از داشتن . داشتن احساس .احساسی به وسعت روزگار . روزگاری سرد وناگهان ... غفلت ... جایی خالی .خالی از یاد .بر باد ... همه سختی ها . حرف ، حرف و حرف ... یک لحظه ودیگر هیچ
و ... عشق وغفلت در یک ذهن نمی گنجد

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 11:16  توسط افشین امیری ججین  | 

امشب دل من حیران
امشب خبر هجران
امشب من وغم ، همسفر گذر دود
چون ماهی دریا
دنبال تنفس
یک حس تقدس
اینک ، دل من گشته گرفتاردل رود
اه،پارگی وخون
قلاب ... یک دام
اسیر صیاد
صیاد دل من چه خوش برد زمن جان
وز دوری او دل شده در غم ، ای امان
ای غمزه دل اهل کدام آب وهوایی
سرد
گرم یا خشک
شاید مرطوب
نه ؛ میدانم تو
فقط اهل صفایی
وصفای دل من آب وهوای دل محبوب
آه از من ، چقدر اهل وفایی
که اکنون بدنم با همه پود
هم جسم وهم روح
هم تار وهم پود
وجود
شده مصلوب
مصلوب صدای رخ تو
مصلوب ستایش
آواز من وآه ونیازوسرو خواهش
احساس ونیایش
اینک دل من گشته اسیرت
محتاج نوازش
آواز
یک راز
حالا ، به تو گویم همان راز
یک بار دگر با همه خواهش واحساس
گشته دل من عاشق تو
عشق ، سرآغاز
آغاز محبت پایان ندارد
وین حال غم من سامان ندارد
تا شب به ستایش در خاک سجودم
درد دل من هم درمان ... دارد
درمان وجودم یک بار نگاهت
آن شعله وآهت
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 11:16  توسط افشین امیری ججین  | 

برای فهم یک مهر
در طول یک دقیقه
در عرض یک خیابان
تو کوچه های مردم نمیشه عاشقی کرد
در این فضای دودی ، در این غروب خسته
در این زمان بی مهر ، در این وضع شکسته
با این صدای رفتن
با این شب مسافر
با این ندای ماندن
بااین نگاه ساحر
با این دلی که زخمیست
نمیشه زندگی کرد
...
اما
به عشق یک نوایم
که روزی خواهد آمد
ودل با این همه زخم
وروح با این همه درد
به نام یک نگاهش
به یاد یادهایش
دوباره از نو رویش
دوباره عشق وسازش
تبسم وستایش
نگاه ویاد ولبخند
سحر ، دوباره تابش
ودل همیشه در بند
وجان دوباره بردار
ومعنی وفادار
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 11:15  توسط افشین امیری ججین  | 

صدای احساس ، سرما و سوز ، تا نوک بینی سرخ
لبهایی لرزان ، جایی خالی ، دستانی سرد وپاهایی که خویش را نیز نمی فهمد
یارب مباد
پای یخ زده ، رفتن
دست بسته را، نوشتن
و دل داده ، گرفتن
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 11:14  توسط افشین امیری ججین  | 

نمی دانم تقصیر آدم بود یا حوا . دستانی که چیدش ... برای که ؟ خود یا آدم ؟لمس کرد شفاف ودوست داشتنی ، درست مثل آدم . مزه ای به شیرینی انتظار . انتظار باز گشت ... باز گشت به لا یتناهی
نمی دانم دستان حوا برای خویش چید یا آدم ؟ سیب یا گندم ؟ عشق آدم یا حوا ؟ نمی دانم هر چه بود هنوز هم گرفتار همان یک لحظه هستیم . یک لحظه واینک وامانده در بلوا
بلوای عشق . عشق حوا
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 11:13  توسط افشین امیری ججین  | 

دارا انار دارد
ومن هیچ چیز ندارم
کاش الان یک جعبه خرمالو داشتم
مادر گفت
خرمالو حالا گیر نمی آد.مال پاییزه، زمان برگ ریزان
وای ؛ پاییز ، سرما ، باران وبرف
یعنی کلاس دوم می تونم خرمالوبخورم؟
ودستان مادر روی موهای سر به گرمی ؛
بالا وپایین
قطرات
آن مرد در باران آمد
و من ایستاده زیر یک سقف
دور از باران
وچشمانی منتظر
قدمهایی آرام وخیس
و او در باران آمد
او در باران با من آمد
و من که صدای دل را می شناسم
چه نزدیک ، چه باران ، چه دور
مثل صدای تیک تاک ساعت
چه چپ وچه راست
اما چپ ، معنی تفاوت
صدایی محکمتر
بابا نان داد
مشق شبم را نوشتم
خسته
چشمانی نیمه باز
اه ، کاش مشق نداشتم
...
وبه یاد خرمالوها سالها گذشت
چه بی خبر از کناره سفره کوکب خانم گذشتم
وروزها را ساده عبور کردم
نان وپنیر وسبزی خواندم
تا به عصر دی ان ای بشر رسیدم
مثل تیک تاک ساعت
آری ؛ بابا نان داد
ومن دل
این بار هم مشق
مشق عشق
خسته
خسته از تنهایی
خسته از دوری و
چشمانی منتظر
باران
ولباسهایی خیس
قطره قطره از لابلای پوست
تا نوک انگشتان
ومشق
تصمیم کبری
باران ؛ من وتصمیم
تصمیم ماندن
وفادار واستوار
ماندن برای او
پاک وبی ریا مثل دوران کودکی
 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 11:13  توسط افشین امیری ججین  | 


امشب دستان آسمانی تو ونگاه تشنه من؛زیر چادری از احساس قدیمی وخورشید که در مسیر زرد با حسرت در سیاهی گم می شود.حسرت از دست دادن نگاه .نگاه وچشمان من وتو که خورشید را واگذاشته ودر خویش غرق شده اند.غرق در دریایی از خواستن؛چشم در چشم و دل در دل ... . وخورشید که در پس کوه چهره می بندد وآسمانی که ستاره هایش را خواهم چید
ای بهای وجودم وبهانه زیستنم ، هستی ام را معنا تویی
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 11:12  توسط افشین امیری ججین  | 

گذاشت ورفت وچه ساده رفت. رفت ومرا تنها رها کرد .رها کرد با کوله باری از حرف.حرفهایی که همه بوی یک چیز می داد ،چیزی که یا ابد دادم ؛ قول .دادم وقیمتش را نیز می پردازم وچه قیمت گزافی دارد: همه زندگی من تا ابد .آه ، چه شیرین است پرداختن این بها . بهایی به بهانه زندگی . وزندگی خواهم کرد همانطور که دوست داشت
گذاشت ورفت وچه ... . نه ، خیلی ساده تر از ساده دلم را برد . برد وگفت .گفت که هیچ ندارم جز گفته وهمین نوشته ها .آه ، چه زیبا فهمید حتی دل نیز ندارم .دلی که به قول سپردمش. مرا با خاطراتی تنها گذارد .تنها ؛ من وخیابان و یاد او و درد پاشنه .دردی که درد بود .درد محبت وچه با اشتیاق تحملش نمودم
آری ، رفت ومرا واگذارد با زندگی که به نامش ساختم .نام ویادش .من ماندم وهمین داشته ها .دیگر گفته ها نیز رخت بربست ، کجاست گوشی که صدایم را می شنید ؟ فقط من ونوشته هایم .نوشته هایی که خواهم نوشت وخواهمش خواست ... . شاید آسان رفت اما برایم دنیایی واگذاشت از احساس . احساسی که برایش نگاه داشته ام و تا زمان جاریست ، باقیست . تنها با او و برای او .شبم را به یادش سحر می کنم و سحر به نامش شب .و او که همیشه با من است ؛ گرچه ساده ، تنهایم رها کرد مرا با همین هیچ هایم . هیچ هایی که حکایت دلم بود ، هست وخواهد بود .هیچ هایی که برایش قیمت نگذاشتم ، چون برای او بود . مثل خودش با بها وارزشمند .هیچ هایی که کاش ارزشش را می دانست ومن هرچه داشتم ایثار کردم . حال ، من ماندم وزندگی ، حرفهایی در پس پرده لب محفوظ و گوشهایی که هنوز هم منتظر است. منتظر شنیدن نوایی روحبخش . نوایی که خواهد شنید ... شاید در آخر دوران
و آه ، کاش چشمانم را تو می بستی در لحظه ابد
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 11:12  توسط افشین امیری ججین  | 

پرندگان موج می زدند ، ابرهای سیاه تکه تکه به سوی فلق پیش می رفتند وزمان سرخ می نمود.آفتاب حجاب خویش را بسته وفرو می رفت،درست مثل قطرات آب.قلپ ؛ دهان باز شد وبا فشار حلق به پایین رفت، نای را بالا زدواز بینی بیرون ریخت .قسمتی نیز تا معده وناگهان هر آنچه بود بار فرستاد. پوووف ؛ از دهان سرازیر شد وچشمها را آسمانی کرد. چقدر سخت بود مزه نمکی ... . وصدای هلهله مرغان ماهیخوار.در هم می پیچیدند وداد می زدند .فریاد ، فریاد و فریاد .پاها پایین می رفت ، دستها با ستاب می کوبیدوچشمانی که بار وبسته می شد .آب از لابلای بینی اش حنجره را می شکافت وغران به پایین راه باز می کرد. می چرخید ومی چرخید وزندگی اش را رقم می زد . لحظه هایی کوتاه .کوتاه به بلندای قرن . وچه سخت می گذشت . ودر همین سختی کوتاه بلندهمه هستی اش را مرور کرد: همه غیر عادی ، حتی این لحظه های آخر . مثل صفخه هایی زنجیر وار از چشمانش سان دید ؛ زندگی را می گویم . دید ورفت .یک لحظه هر چه بود آبی آبی شد. درست مثل آسمان . اما نه ، برای اولین بار فهمید آبی نیست. سفید خاکستری بود وچه دیر فهمید این واقعیت را . می چرخید وپایین می رفت ودیدگانش قطرات را می شمرد وتقلایی که دیگر معنی نداشت . صدای مرغان ماهیخوار وفریاد ؛ یک لحظه وتسلیم. این بار زندگانی را تجسم کرد ، در لحظه های واپسین . وچه زیبا بود این واپسین لحظه ها ؛ لحظه هایی پر از غشق
صدای قطرات آب : بولوپ ، بولوپ ، بولوپ .وحبابهایی که شکافت وحیات را رها ساخت .حیاتی پر از هیاهو .هیاهوی مرگ وصدای نفس های درمانده که فریاد می زد
غرق شد ورفت .رفتنش را مرغان دریایی روایت کردند ؛ در غروب آفتاب یک دریا ؛ در غروبی سرخ ومی گفتند چه زیبا رفت . رفت در عشق وغرق شد دراحساس . دستانش تا آخرین لحظه به یادش گرم بود شاید دلش نیز . آری ، صدای دلش هنوز نیز در اعماق اقیانوس محبت گوش ماهیان رهگذر را می نوازد وهمه در حسرت داشتن . داشتن طنین احساس . احساسی گرم وآتشین و آتش عشقی که هنوز هم پابرجاست ... . آخرین لحظه را کسی ندید. زفت به یکباره تا انتها وآنچه ماند طنینی شد وحباب .بابی که هر جا شکافت نغمه محبت را سرود ورایحه وفا پراکنده ساخت.وفایی که ماند .همان دل شد که اینک می تپد
آری ، او رفت و هر چه ماند یک دل بود. دلی که صدای دلداده اش می داد . ندایی که ندای سوز بود . سوزی که هیچ کس را تحمل شنیدنش نبود . نه شنیدن ونه دیدن . او غرق شد در احساس ودلش ماند . ماند منتظر دستانی گرم . دستانی که او را در آغوش خواهد کشید ... . آه ، چه شیرین است انتظار
انتظار لحظه ای که خواهد رسید ؛ لحظه وصال
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 11:11  توسط افشین امیری ججین  | 

مرا می شناسی؟ آرام گفت به محبوبش
من . ودر صورتش خیره شد
مدتها بود چشمانش منتظر این لحظه بود ، تاب نیاورد و دیدگانش را از نگاه فرو شست
من . همانم که تو را می پرستم با تمام وجود ... .منتظر ... اما صدایی نیست
من همانم که می ستایمت ؛ روز وشب .هرقدم ذکر تو می گویم ونام تو می جویم وبا هر نام وجودم حیات می گیرد .حیاتی سبز وجوانه هایی که رشد می کند وروزی درختی خواهد شد ؛ بلندقامت واستوار .درختی که تنها برای تو قامت خواهد انداخت وثمر خواهد داد. میوه ای پر از احساس
شناختی ؟ منم . من که دوست دارمت ؛ هنوز هم وتو . تو که هر لحظه وهر کجا با منی وگویی از وجودم ... مگر جدایی ممکن است ؟ تو ؛ که با یادت احساس را تر می کنم... . روبروی چشمانمی وسوی چپ .همان سو که خالی است وپر . پر از تو وخالی از خویش .خویشی که دیگر فراموش شده.دیرزمانی است ؛ آنقدر به خود می اندیشم که تو دوست داری باشم .باشم یا نباشم فرقی ندارد . مهم ، باشی . باشی و به من احساس بودن بنمایی . بودن با تو ودر کنار تو ؛ تنها معنای هستی من
به خاطر نیاوردی ؟ من ؛ همان که هیچ نداشتم و هرچه داشتم در راهت دادم . داشته و نداشته : دل . که کسی را راه نداد و تو چه زیبا با خویش بردی .بردی ومن ماندم ودیوانه ای که دل تو را ربود وعمری که وفادار خواهد ماند و تو که هدیه ای الهی هستی
وخدا هدیه اش را باز پس نمی گیرد ، حتی اگر تو پس بگیری
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 11:10  توسط افشین امیری ججین  | 





Powered by WebGozar

set as your home page