تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه

هنوز هم برایت می گویم ؛ از این سوی پنجره وتو آنطرف ، ساکت . وگاه لبخند . شاید عادت وچه سخت بود شنیدن و من که فرو ریختن دلم را نگریستم ؛ امادلخوشی داشتن همان هم شیرین بود . وتو چون باد برگهایم را می نوازی وشاخه هایم با دقایق لحظه های تو به رقص در می آیند . شاید نواختن را عادت کرده ای ، اما داشتن را خواسته ام وخواسته ام را داشته . حتی لطافت شبنم برگهایم برای سرمای توست ومن که برای تو هر چیز دارم و هیچ برای دیگران
آه ، کاش نمی شنیدم لحظه های عادت را ؛ به وقت ترنم قطرات احساس بر تار وپود زخمی وجود . زخمی ، از درد . دردی پر از حکایتحکایتی استوار . حکایت ایستادن
ومن همچنان در مسیر تو ایستاده ام ؛ پایدار .مسیر دیدگانی پر معنا .معنای بودن وداشتن
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 11:11  توسط افشین امیری ججین  | 

به سختی خودش را بر زمین می کشید.آهسته وآهسته.پشت سر را نگاهی کرد.خون همه جا را گرفته بودوپایین که چه کوچک بود اینک.قطره قطره خون بر زمین می چکیدوسرخ رامعنی می کرد.اما او همچنان می رفت
سرش را بالا کرد.چشمانش را زد.نگاه کرد . انتها ...روشنی...امید ومسیری که سخت می نمود.دستانش را نظهره کرد .دستانی که سویش دراز بود و اورافرا می خواند.زخم زخمی پایش را نگاه کرد... خون می چکید واز شیار پا بر قطعه های برنده صخره می ریخت.قل می خورد وفضا را در رنگ غوطه ور می نمود... . دیگر نای رفتن نبود
دوباره نگریست،بالا را وبعد پاها... . با اشتیاق بر قطعه های برنده پای گذارد . شیار زخم هایش شکافته تر شد... . می رفت با جویی از خون و می اندیشید به انتظار
انتظار زمانی که دستانی آسمانی بر قله احساس زخم هایش را شفا دهد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 11:9  توسط افشین امیری ججین  | 

در اين زمانه هسته
دراين غروب شكسته
در اين نهيب انرژي
در اين نقاب دروغ
كه هر كه بر سر بازار
خويش مي گويد
ويا صداي بزك كرده
مرده حيران
به مثل نيلبك چوبي پسر
چوپان
چه خوش به گله دهد وعده هاي سر خرمن
بهار مي آيد
وبنگريد جماعت كه مانده اند نالان
درست چون بره
دروغ
همان چوپان
ميان آتش ودود
ميان تيغ وسجود
ميان برف وسكوت
ميان تيرزمستان
در اين زمانه موشك
در اين زمانه خون
در اين سكوت فضاحت
در اين صداي جنون
كه دربدر همه در نان خويش وفكر خودند
به فكر خويش بودم وبودم دراين فضاي شلوغ
نه مهر بود نه ديده
نه سر به هوا
نه دروغ
به يك نگاه ورق بازگشت - زندگي - تغيير
ومن پي پيچش شبنم
لطافتي نم نم
رفتنم چه در سكوت وعاشقانه بود
دل وعقل وسر وجان همه با اشتياق
ومسيري كه گويي هزاران بار رفتمش قبلا
كجا وكي؟جواب
نمي دانم
اما
شايد جايي كه بود تلاقي روح
ترنم احساس
جايي كه همه فرياد بود وهمهمه
همه
الست بربكم قالوا بلي
ومن به وقت بلي در بلاي تو
بلاي من بلاي عشق
آري دلم "او " گفتو
سالها نواخت به يادش
از فراق
چه بي قرار
پايدار در انتظار
وانتظار ... تا ديده رفت سراغش
وديد ديده در اثناي روزگار
همين زمان
ودل به ياد او
از الست
همان زمان
وباز به يادش نواخت
هر قدم
هر زمان وهر نفس
وتپ تپ دل من حكايت عشق است
شكايت دوري
حكايتي ديگر
شكايتي خاموش
حكايتي كه كنون عقل را كند مدهوش
همان نگاه نخست دل شد گرفتارش
نه دل
سر وچشم وبدن
همه
دستان
وجود در تسخير
وچشمهايي كه از ديدنش نمي شد سير
قدم قدم دل از كفش فرو افتاد
به نزد دلبرش يا كناره جوي؟
ندانستم . اما افتاد
به يك نگاه هر چه داشت
تقديم
صداي لب، نداي دل، خروش سينه، آسمان
فرياد
نظر، محبت وصفا وعشق
حتي ياد
يواش بر لبش گزيد
دلش ربود درميان خلوت چشمان
وكرد جاي خالي احساس خويش، آويزان
زندگي به نام او شكفت
تولدي ديگر
نفس نفس نفس كشيدنش براي او
قدم قدم قدم نمودنش به راه او
سخن سخن زبان گشودنش به نام او
قلم قلم نوشتنش سراغ او
همه سجود بندگي؛ ايمان
ودل
تلپ تلپ تپيدنش به ياد او
صداي رگ نواي خون
صداي شرشر احساس
همه وجود در التماس
ذره ذره شد فداي او
در دام
اسير شيره عشقي كه آسماني بود
اسير روح مسيحا
...
در اين زمانه وحشي
در اين صداي دوتار
ببين چه ساده كنون قلب من شده ست شكار
دراين زمانه پرداد وداغ وپر تركش
اسير زخمه چوبم، اسير زخمي دل
منم به سادگي دنبال عشق افتادم
ودر طريقت او تا ابد فرو ماندم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 11:9  توسط افشین امیری ججین  | 

چقدر زیباست!وقتی بال می گشایم ودر خلاف مسیر باد ، در اوج ودر مبارزه با طوفان به سویت پر می گیرم ؛ باران ، برف ، سرما وگرما را طی می کنم تا زمانی بر دامنه هایت دیده افکنم ، اوج بگیرم ، پرواز کنم ، پر ببندم وبر لانه خویش آرام گیرم
آه ، که آرامش قله تو لذت بخش ترین آرامگاه من است
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 11:8  توسط افشین امیری ججین  | 

امشب شب سیاه من وشب ستاره ها .ستاره های بیشمار وستاره من .ستاره ای که می درخشد مثل بقیه .اما نه ، درخشش ستاره من چشمان ستاره ها را می آزارد.حتی ستاره قطبی با آن همه تلالو چهره پنهان کرده، از شرم .شرم ستاره من
آسمان زندگی من وستاره خوشبختی ام؛روبروی چشمانم سو سو می زند وعکس نگاه تو که همیشه بر چشمانم نقش بسته است
چشمان من وسیاهی شب ودرخشش ستاره ام
دوم آذر 1384
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 11:8  توسط افشین امیری ججین  | 


تار وپود شب سیاهم به هم پیچیده. در این شب سیاه نه تارم پیداست ونه پود.فقط ماه آسمانم وابرهای سیاه که می خواهند از من دور نمایندش . پشت این کوههای بلند پنهان شده وستاره قطبی که می درخشد وتلالویی که مرا به خویش می رساند
شبی که موهایش رافرافکنده وشانه می کندومرا به زلفان تیره اش وصل می نماید.گیسوان تیره وچشمانی درخشان چون ستاره قطبی آسمان تاریک ؛ روبروی من وروبروی کوه وچشمانی که مرا می نگردوذهن من که سراسیمه است.سراسیمه از نرسیدن.نرسیدن به بهترین.بهترین من وبهترین او وتفاوت؟ تفاوتی پیچیده تر از تاروپود پیچیده دل من که در این سیاهی دنبال ستاره قطبی خویش گشت می زند.ستاره ای درخشان تر از همه
ونوری که همچنان مرا می کشد
اول آذر 1384
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 11:8  توسط افشین امیری ججین  | 





Powered by WebGozar

set as your home page