در اين زمانه هسته
دراين غروب شكسته
در اين نهيب انرژي
در اين نقاب دروغ
كه هر كه بر سر بازار
خويش مي گويد
ويا صداي بزك كرده
مرده حيران
به مثل نيلبك چوبي پسر
چوپان
چه خوش به گله دهد وعده هاي سر خرمن
بهار مي آيد
وبنگريد جماعت كه مانده اند نالان
درست چون بره
دروغ
همان چوپان
ميان آتش ودود
ميان تيغ وسجود
ميان برف وسكوت
ميان تيرزمستان
در اين زمانه موشك
در اين زمانه خون
در اين سكوت فضاحت
در اين صداي جنون
كه دربدر همه در نان خويش وفكر خودند
به فكر خويش بودم وبودم دراين فضاي شلوغ
نه مهر بود نه ديده
نه سر به هوا
نه دروغ
به يك نگاه ورق بازگشت - زندگي - تغيير
ومن پي پيچش شبنم
لطافتي نم نم
رفتنم چه در سكوت وعاشقانه بود
دل وعقل وسر وجان همه با اشتياق
ومسيري كه گويي هزاران بار رفتمش قبلا
كجا وكي؟جواب
نمي دانم
اما
شايد جايي كه بود تلاقي روح
ترنم احساس
جايي كه همه فرياد بود وهمهمه
همه
الست بربكم قالوا بلي
ومن به وقت بلي در بلاي تو
بلاي من بلاي عشق
آري دلم "او " گفتو
سالها نواخت به يادش
از فراق
چه بي قرار
پايدار در انتظار
وانتظار ... تا ديده رفت سراغش
وديد ديده در اثناي روزگار
همين زمان
ودل به ياد او
از الست
همان زمان
وباز به يادش نواخت
هر قدم
هر زمان وهر نفس
وتپ تپ دل من حكايت عشق است
شكايت دوري
حكايتي ديگر
شكايتي خاموش
حكايتي كه كنون عقل را كند مدهوش
همان نگاه نخست دل شد گرفتارش
نه دل
سر وچشم وبدن
همه
دستان
وجود در تسخير
وچشمهايي كه از ديدنش نمي شد سير
قدم قدم دل از كفش فرو افتاد
به نزد دلبرش يا كناره جوي؟
ندانستم . اما افتاد
به يك نگاه هر چه داشت
تقديم
صداي لب، نداي دل، خروش سينه، آسمان
فرياد
نظر، محبت وصفا وعشق
حتي ياد
يواش بر لبش گزيد
دلش ربود درميان خلوت چشمان
وكرد جاي خالي احساس خويش، آويزان
زندگي به نام او شكفت
تولدي ديگر
نفس نفس نفس كشيدنش براي او
قدم قدم قدم نمودنش به راه او
سخن سخن زبان گشودنش به نام او
قلم قلم نوشتنش سراغ او
همه سجود بندگي؛ ايمان
ودل
تلپ تلپ تپيدنش به ياد او
صداي رگ نواي خون
صداي شرشر احساس
همه وجود در التماس
ذره ذره شد فداي او
در دام
اسير شيره عشقي كه آسماني بود
اسير روح مسيحا
...
در اين زمانه وحشي
در اين صداي دوتار
ببين چه ساده كنون قلب من شده ست شكار
دراين زمانه پرداد وداغ وپر تركش
اسير زخمه چوبم، اسير زخمي دل
منم به سادگي دنبال عشق افتادم
ودر طريقت او تا ابد فرو ماندم