موها از سرش قهر کردن و رفتن رو صورتش .زندگی جدید شروع شده بود .خیلی چیزارو گذاشت ورفت : پول ، قدرت ، عشق ، خانواده . همه رنگهای دنیا.حالا فقط باید بله می گفتتو زندگی جدید لباسش رنگ خاکی گرفت وآستیناش بلند شد .حالا جلوی یقه اش بسته بود و جوراباش توی پوتین ؛ تو گرما وسرما ؛ بوی عطر بوفالو می داد ، وقتی پای چپش رو محکم به پای راستش می کوبید ... بله قربان
زندگی جدید وتجربه جدید .تجربه ای که می گفتن اونقدر هست که یه عمر حرف واسه گفتن داشته باشه
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 11:3  توسط افشین امیری ججین
|











بادکم کم شروع به وزیدن کرد.دیگر نایی نداشت.احساس ضعف می نمود.رنگی زرد وپریده با قیافه ای چروکیده.چروکی به عمق سالهای بی قراری.بی قراری این روزهای آخر.همه مثل او بودند ؛ همه دوستانش.شروع کرد به رقصیدن.باد می وزید واو می رقصیدوبه سرنوشت خویش می اندیشید.چرخ می زد ومی خندید.خنده بر گذشته های رفته... چشم به دنیا که باز کردپرازانرژی بود وسبز.باسکوت قهر بود.زیر باران به پرواز پرندگان می نگریست ودوست داشت مثل آنها بپرد.پرواز کند وبه انتهای آسمان چنگ بزند .با باد آواز می خواندوبا غریبه ها هم صحبت می شد .یک لحظه آرامش نداشت .اصلا آرامش را دوست نداشت.دوستانش به حال او غبطه می خوردند ودر حسرت لحظه های او بودند .روزگارش خوب می گذشت وآنقدر خوش بودکه هیچ گاه حتی فکر این لحظه را هم نمی کرد.لحظه ای زردوغم انگیز 














