تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه

موها از سرش قهر کردن و رفتن رو صورتش .زندگی جدید شروع شده بود .خیلی چیزارو گذاشت ورفت : پول ، قدرت ، عشق ، خانواده . همه رنگهای دنیا.حالا فقط باید بله می گفت
تو زندگی جدید لباسش رنگ خاکی گرفت وآستیناش بلند شد .حالا جلوی یقه اش بسته بود و جوراباش توی پوتین ؛ تو گرما وسرما ؛ بوی عطر بوفالو می داد ، وقتی پای چپش رو محکم به پای راستش می کوبید ... بله قربان
زندگی جدید وتجربه جدید .تجربه ای که می گفتن اونقدر هست که یه عمر حرف واسه گفتن داشته باشه
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 11:3  توسط افشین امیری ججین  | 

یه دنده بود ولجوج ... تصمیمش رو که گرفت ، جلوی همه واستاد . پدر ، مادر ، عمو و ... همه خانواده . می گفت الا وبالله فقط اون ...بالاخره به آرزوش رسید
تصمیمش رو که گرفت ، جلوی همه واستاد . پدر ، مادر ، عمو و ... همه خانواده . می گفت الا وبالله باید خودشو رها کنه ... همه مخالفش بودن ؛ هم یکسال قبل وقتی که به خواستگاریش رفت و هم حالا کخ طلاق نامه رو امضاء می کرد .همه مخالف بودن ... بالاخره به آرزوش رسید
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 11:3  توسط افشین امیری ججین  | 

تو که رفتی همه چیز رفت ؛ درخت ، رود ،آرامش ،زندگی ؛ برباد . تو که رفتی همه پرواز کردند به سوی نیستی ومن ماندم وآسمانخراشی ازسردی
در کوچه های خلوت بی تو، ستاره را نخواهم چید ... خورشید طلوع نکرد
بی تو قاصدک پرواز نخواهد کرد ... بی خبری موج زد
بی تو ققنوس خویش را نمی سوزد ... ایثار سکوت کرد
بی تو ماه نخواهد خندید ... آسمان سیه پوش شد
بی تو الهه رو نخواهد تابید ... زیبایی خفت
بی تو پرنده نخواهد خواند ... آهنگ تمام شد
بی تو شکوفه نخواهد ترکید ... درخت بی بر ماند
بی تو ابر نخواهد گریست ... زمین ترک خورد
بی تو بغض نخواهد بارید ... حنجره لرزید
بی تو بید گیسو پریشان نخواهد کرد ... مجنون تنها ماند
بی تو دل نخواهد تپید ... زندگی مرد
بی تو ... و
تو رفتی ، یک بار برای همیشه
من ماندم و نوشته هام و آوار اندیشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 11:1  توسط افشین امیری ججین  | 

کنار خیابان منتظر بود وفکر می کرد ... بازم دیر کرد ، معلوم نیست کدوم گوریه ؟ این بار چه بهانه ای می خواد ردیف کنه ... صدای س م س موبایل قطار افکارش را برید. شماره همسرش بود ... حتما بازم نوشته تو ترافیک گیر کردم . هه هه هه ... دکمه رو فشار داد ... سلام ،این ور خیابون رو ببین . مرد نگاهی کرد و زن که پشت چراغ عابر دست تکان می داد
در ماشین را باز کرد . کنارش نشست و لبخندی زد. عرق سردی بر پیشانیش نشست و مرد که نقطه سیاه دیگری بر روی قلبش حک نمود
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 11:2  توسط افشین امیری ججین  | 

هنوزم یکی از پاپتی هاتم ، یکی از غربتی هات
توی این شهر بزرگ ،که همه شدن یه گرگ
واسه فهمیدن دردای بیچاره ، نداری یه راه چاره
توی دودی غلیظ ، پشت خط سفید
پکی زد به سیگارش
توی دودا گم شد
انگاری تو آرزوها گم شد
نفسش رو تازه کرد
پشت ماشین جسد یه مرد بود
مردی از تبار خون
مردی از جنس جنون
مردی که وقتی اومد به این دیار تاریک
از یادش رفت همه اون کوچه های باریک
هرچی داشت توی خونش
گذاشت ورفت
مادر ، احساس ، پدر ، سرمایه
عشق ، کوچه ، گذر ، همسایه
ماشین کوچیکشو از روی تاقچه برداشت
انگار احساس هزار سالگی کودکیاشو برداشت
هرچی داشت ، گذاشت ورفت
حالا پشت ماشین جسد یه مرد بود
نعشی با قیافه عبوس سرد
نعشی با حس یه درد
درد تنهایی وغربت
درد تربت
توی آیینه نگاهی انداخت
نعش اون مرد خودش بود ، خودش
قصه درد خودش بود ، خودش
اون صفا و حالا این مرد
ماشینه کودکیشو نگاهی کرد
سر تکون داد
اون همه آرزوها وحالا دود
اومدن تو این درندشت چه سود؟
صدای بوق کناری ... حرکت کن احمق
پدال گازشو ، فشاری داد
توی دودا گم شد
صدای عشقو شنید ، آدم شد
هق هقی کرد ، زیر لب
با نگاهی تو چشات
هنوزم یکی از پاپتی هاتم ، یکی از غربتی هات
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 11:2  توسط افشین امیری ججین  | 

زمان ، زمانه تیرگی .دوران به سر آمده ونفسهای آخر که از هق هق گلو به سختی بالامی آمد.می اندیشید در اندوه هایش .اندوه هایی که رنگ خاکستری داشت وبوی غم . خاکستری رنگ سرزمین طلای سرخ.اما کجا بود کیمیاگر ؟ گذشته اش ،حال رقم می خورد .این بار به نام خودش وروزها که مثل قطاری سریع از معبر چشمانش می گذشت .درست مثل سایه احساسی که بر وجودش استیلا داشت .احساسی که اینک خالی بود ؛ حتی از حس
قلبش سنگین شده بود، سنگین تر از تمام وجودش .نمی توانست تحملش کند.سالها خفته بود وحال می خواست قفس قفسه استخوانی اش رابشکند وصورت صنوبریش را به رخ بکشد .روزگاری می تپید وصدها بار به صدایش گوش می داد.صدای دریچه هایی که باز وبسته می شد.دریچه هایی برای حیات .دوباره خاموش شد واندیشید.به روزی که از دست خودش هم خسته شد .به دریا زدو سپردش دست روزگار.دست هایی سنگی .به آب وآتش زد.دنبال آخر راه بود.راهی پیچیده ودشوار.راهی که بی نهایت می نمود ... . با امواج غرق شد .اندوه نوشید ونوشید وبا فرشته ها حلول کرد.به ستاره ها دست زدو خورشید را بر گودال خالی آسمان نهاد
به خویش نگریست.آنچه مانده بود قامتی چاک جاک بود .اندامی که با تلنگری فرو می ریخت . در قفس قفسه استخوانی تپید .اما ،دریچه های حیات این بار زخم آلود بود. زخمی از غربت عشق
انتهای مسیر با حسی شکسته فهمید ، خیلی چیزها ارزش دل بستن ندارند
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 11:1  توسط افشین امیری ججین  | 

گوشه ای آرام کز کرده بود.گوشه ای زاویه دار مثل زاویه تاریک قلب او .سرش را روی زانوانش گذاشت وبه فکر فرورفت . به گذشته اش می اندیشید .گذشته ای سیاه یا شاید سفید .سیاه مانند تاریکی شبهای مهر
روزگاری بروبیایی داشت ، وقتی راه می رفت مطمئن بود چند جفت چشم دنبالش می کنند .چشمانی تیز وغم آلود .غم آلود از درد نگفته دل . سرشو بالا می گرفت وبه کسی محل نمی ذاشت. حتی زورش می اومد جواب سلام بده .همه چیزو به سخره می گرفت .همه چیزوهمه کس
می دونست خیلی ها بهش توجه می کنن ولی همه رو پوچ می کرد ، مثل زمان بچگی .دستشو می گرفت پشتش ... یه خنده بلند از ته دل ... بگو تو کدومه ؟ راست یا چپ ؟ اونوقت تا جواب دلهره داشت .دلهره از دست دادن .اون زمان گل و حالا خودش
روبروش ایستاد وزل زد به چشاش ... حرف دلشو زد ... یه خنده بلند وبعد نیشخندی موزیانه . گفت : همه اینا چرت وپرته .اینا فقط تو کتاباست .داستانه ، واسه دلخوشی من وتو
آخرین حرف ... امیدوارم خودتم ... بغضشو قورت داد ودور شد... .با خیلی ها اینجوری بازی کرده بود .اصلا کارش همین بود . می شکست وجوش نمی داد .تکه تکه می کرد و بعدشم له ، طوری که دیگه هیچ وقت برنمی گشت .نه راه پس ،نه پیش .و او که سرمست از هنر خویش ،این بار هم سربلند قهقهه میزد .عجب روزگاری داشت
سرشو بلند کرد .نگاهی به ته اتاق انداخت وآرزوی آخرین نگاه . نگاهی که مثل تیزی زاویه 90 درجه اتاق قلبش را سوراخ کرد . فوران خون و وحشت .حالا او بود و دل خویش و طغیان احساس . حسی برنده تر از تکه های خرد قلبها . تکه هایی که حالا انباشته شان دلش را چاک چاک می نمود
یه خنده بلند ونیشخندی موزیانه ... به یاد آخرین حرف ... دیگرانی که شکستند ودل او جایی دیگر شکست . جایی در اعماق وحشی احساس
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 11:0  توسط افشین امیری ججین  | 

آسمان دیروز سیاه بود وامروز سیاه تر از دل ما.زمان رنگ خودش را دارد و همچنان اندوه.اندوه شانه های خالی .شانه های خالی احساس.احساس یک لحظه تنهایی؛تنها دوست مطمین.روزگار چرخ می زند وچرخ حسرت رقم می زند.حسرت روزهای از دست رفته. زمانی که گذشت؛به سرعت یک عابر ناشناس در امتداد دیوار سیمانی ... دستش را توی جیب چپ شلوارش کرد ... نگاهی به رادیوی تازه ای که پدر خریده بود انداخت.جعبه رابرداشت ویک تکه ازآن شکست وفریاد مادر: بچه همه جارو کثیف کردی.زود باش .خودت باید تمیزش کنی .یالله ... .به اطراف نگاهی کرد .چند تابچه مدرسه ای عین خودش تو کوچه بودند ؛ یه کوله پشتی پر از کتاب وچشمهایی منتظر . دستش را روی دیوار آجری خانه ها کشید. قرمز قرمز شده بود .نزدیک دماغش آورد وبو کرد .بوی خاک رس می داد.تا حالا خاک رس را بو نکرده بود ، حتما همین بوی آجروداشت دیگه . انگشتش را مالید به شلوارش وسنگ جلو پایش را شوت کرد.آرام از بغل دیوار رد شدووخوردبه در یک خانه.یک در بزرگ به رنگ آبی.قلبش به تالاپ تالاپ افتادورنگش پرید.خیلی ترسیده بود .اگه بهش چیزی می گفت یا می زدش چی؟ ازدر بزرگ آبی که رد شد یک ذره آرام گرفت .مثل اینکه صاحبخانه به این صداها عادت کرده بود.مسیر مدرسه بود وصدها سنگ که هرروز شوت می شد
دستش هنوز توی جیب چپ شلوارش بود . توی مشتش فشارش می داد .به دیوار نزدیک شد.انگشت اشاره اش را مالوند بهش .زبر بود وخشن.بیرون آوردش . برای آخرین بار نگاهش کرد . لبخندی زد و گذاشتش لب دیوار وبعد فریاد زنان شروع کرد به دویدن
دانه های ریز سفید از تن یونولیت جدا می شدند ، با رقص باد چرخ می زدند ومثل دانه های سرد برف بر چهره پاک بچه ها می نشستند . بچه هایی که در امتداد دیوار سیمانی می دویدند ، داد می زدند ومی خندیدندواو که به نهایت آرزویش رسیده بود
نگاهی به آیینه انداخت ، چروک زمانه بر پیشانیش نقش بسته بود .صورتش دیگر معصومیت آرزوهای کودکانه را نداشت . آرزوهایی کوچک اما بزرگ .بزرگتر از وسعت ذهن انباشته از درد . درد خسته روزگار
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 11:1  توسط افشین امیری ججین  | 


سرش را که بیرون آورد،چشمانش را زد.با همان نگاه اول عاشقش شد.چقدرزیبا بود.چهره درخشانش مجذوبش می نمود.باید به او می رسید.برپاهای خویش ایستاده بود،بزرگ می شد وقد می کشید.اما همچنان نگاهش به او بودوآرزوی رسیدن .چقدر دوست داشت کنارش باشد ؛ اوج آرزوی او
هرچه می گذشت شیفته تر می شد.انگار تاروپود وجودش را از او بافته بودند.چقدر سخت بود تحمل.اما باید بزرگتر می شد؛ تا او را ببیند.حس می کرد خوب درکش می کند.خوب می فهمدش.بااومی توانست به همه چیز برسد.همه هستی .شبها دلش می گرفت که چرا او را نمی بیند.اماامید صبح ودیدن او از ناراحتی اش می کاست
همچنان در حسرتش می سوخت وبر خود لعنت می فرستادکه چرا زود بزرگ نمی شود ... . اینک وقتش بود .صورتش شکفته می نمود.قامتی راست ،باریک وبلند وچهره ای زیبا وبه غایت دیدنی .آنقدر دیدنی که می توانست با افتخار به معشوقش نظر اندازد.حالا وقتش رسیده بود سیر نگاهش نماید وبه او همه چیز زا بگوید.دوست داشت اول صبح که می بیندش با تمام وجود فریاد بزند و به او بگویدکه چقدر دوستش دارد،چقدر به او فکر کرده وچه شبهایی که به یاد اوچهره بسته. آه که چه سخت بود انتظاروچه دیر می گذشت زمان.به لحظه ای می اندیشید که معبود در مقابلش ایستاده وبا وی سخن می گوید.چه شیرین بودوچقدر دلنشین .با این خیالات چشمانش را بست وبه خواب رفت
سحر وقتی به خورشیدنظر کرد،آنقدر غرق در زیبایی اش شد که دیگر نتوانست نگاهش کند
کمر آفتابگردان از شرم آفتاب خم شد و برای همیشه چهره بر زمین دوخت
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 10:59  توسط افشین امیری ججین  | 

سال دوهزارونهصدوخدا ... .چشمهای گداخته خورشیدرا درمی آوری وبرقله سیاه آسمان می نهی.دستانت را به سوی کهکشان دراز می نمایی وستاره های راه شیری را صورتی می کنی.برزمین قدم می نهی ونغمه آسمانخراش می خوانی.درختان را شکار می کنی وبه فلک سر می کشی
از دود سیر می شوی ودر معده ات فولاد می ریزی .از موزه سوخت های فسیلی بازدید می نمایی وهنر اجدادت را قدر می نهی. خودت را فاکس می کنی وسلولهایت را تقسیم ... در این فضای دور دست همه چیز فرق دارد . نهایت تکنولوژی وماشین .شاید ماشین هم معنا ندارد... اما ،سال دوهزارونهصدو خدا ... عشق هنوز هم عشق است؛ مثل روز اول خلقت ؛ آدم وحوا
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 11:0  توسط افشین امیری ججین  | 

جاده همچنان مرا فرا می خواند . جاده ای بلند وسرد .سرد چون سوز آخر پاییز وبه بلندای شب یلدا .جاده ای تاریک وپر از خزان . خزان آرزوهای انسان
جاده ای خوفناک وبیم .بیم ، نه از جاده مبهم ؛ از خویش .از سستی خود وکاهلی .آه ، که اگر مرد سفر بودی به انتهای جاده می اندیشیدی .انتهایی روشن و سراسر نور . نور امید وحیات . حیات به معنی واقعی ؛ پر از صفا وعشق . عشق به همه هستی
آری !جاده زندگی ما وانتهایش : روزی او خواهد آمد
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 10:58  توسط افشین امیری ججین  | 

بادکم کم شروع به وزیدن کرد.دیگر نایی نداشت.احساس ضعف می نمود.رنگی زرد وپریده با قیافه ای چروکیده.چروکی به عمق سالهای بی قراری.بی قراری این روزهای آخر.همه مثل او بودند ؛ همه دوستانش.شروع کرد به رقصیدن.باد می وزید واو می رقصیدوبه سرنوشت خویش می اندیشید.چرخ می زد ومی خندید.خنده بر گذشته های رفته... چشم به دنیا که باز کردپرازانرژی بود وسبز.باسکوت قهر بود.زیر باران به پرواز پرندگان می نگریست ودوست داشت مثل آنها بپرد.پرواز کند وبه انتهای آسمان چنگ بزند .با باد آواز می خواندوبا غریبه ها هم صحبت می شد .یک لحظه آرامش نداشت .اصلا آرامش را دوست نداشت.دوستانش به حال او غبطه می خوردند ودر حسرت لحظه های او بودند .روزگارش خوب می گذشت وآنقدر خوش بودکه هیچ گاه حتی فکر این لحظه را هم نمی کرد.لحظه ای زردوغم انگیز
به شاهرگ هایش نگاه می کرد،بیرون زده بودند ؛از پوست پرچینش.حتی پوستش نیز رمق نداشت.روزگاری بوی سبزی می دادند؛حیات وروشنی واینک مثل خودش به زردی رفته بودند.زردوبی نشاط.همه چیز بوی مرگ داشت.مرگ ودیگر پایان
سرعت باد بیشتر می شدواوهمچنان می رقصید،میرقصید ومی اندیشید؛به لحظه های جدایی.جدایی از کسانی که گوشت وخونش بودند.اما،اوباید میرفت وهیچ چاره ای نداشت.محکم به جای خود چسبیده بود ومقاومت می کردنمی خواست به این زودی برود.حالاازپرواز هم متنفربود؛حتی از پرنده .گویی تقدیرش را باور نداشت.اما
باد تندتر شده بودواودیگرنایی نداشت ... چه بر سرش می آمد؛تنها ،بی کس وغریب.چه سخت بود ونفرت آور.انتهای تقلاهایش بود.با تمام انرژی مقاومت می کرد.اما گویی لحظه جدایی رسیده بود ،زمان رفتن .آخرین ارتباطش را ازدست داد ... یک خداحافظ بلند و ... خود را به دست باد سپرد
صبح زود صدای خش خش برگها او را به خود آورد.رگه هایی از شکستگی بر تن برگ زرد نقش بسته بود
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 10:59  توسط افشین امیری ججین  | 


هنوز بازوانم درد را فراموش نکرده اند که درد دیگری دلم را فرو ریخت.کاش می دانست جدایی کفر از ایمان سخت تر از راه رفتن مورچه ای تیره بر روی سنگ خارا در دل شبی بی شرم است .همان مورچه که از صورتم سرازیر می شود ، به پایین . به سوی سقوط
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 10:57  توسط افشین امیری ججین  | 


اول مهروخاطراتی دیگر.خاطراتی به بلندای 17 سال .واولین اول مهرمن.پالتویی قهوه ای وکلاهی زرد.کلاهی که تا بینی بالا بود وچشمانی که در سرمای اول پاییز اشکها را می شمرد. کوچه ای بلند ودستان گرم مادر که به سوی مدرسه می کشاندم
روزهای خوب وترس.ترس از دیر رسیدن ... دست سنگین خانم ناظم وچشمانی که تا ورطه انفجار می رفت ... . صف های منظم،سرود ملی ،کلاس ، مبصر ومعلمی مهربان. های وهوی زنگ تفریح و خوراکی.دعوا ، بازی ودرس
چه ساده بود زندگی .ساده مثل دلای بزرگ دوستان کوچک . دوستانی که بزرگ شدند وکوچک شد دلهاشون . هیچ نفهمیدم. فقط خوبی بود .نفهمیدم چطور گذشت ... .سالهای بعد وبعد و اینک .اول مهرهایی که آمد ورفت ، اما هیچگاه اولین اول مهر من نشد
سالها گذشت وبرای من اندوهی از حسرت بر جای نهاد.حسرت سالهایی که از دست رفت .سالهایی شیرین
کاش بیشتر می فهمیدم
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 10:59  توسط افشین امیری ججین  | 


اندیشه ام خاموش وذهنم در اندیشه . و قلم که هیچ چیز برای نوشتن ندارد . هیچ بی ارزش ترین معنی دنیا . گذشته های نزدیک ، حال ساکت وآینده ای پر از نقشه های نخوانده . نقشه هایی که خیلی شان آرزو خواهد بود و سازنده گذشته های نزدیک حال
و فرصت هایی که در گذشته گذشت . چه خوب و چه بد .آه ، از این روزگار که می گذرد ؛ مثل باد ، مثل فرصت ها
فرصت ها گذشت اما اندیشه ات را مگذار که بگذرد . یک لحظه بدون اندیشه یعنی هیچ
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 10:57  توسط افشین امیری ججین  | 

نوشت ومن نیز نوشتم ،شاید در جوابش . گفت ومن گفتم ؛ گاه وگاه . وحال این گاه وگاهها خرواری از اندوه را بر سرم می کوبد وشاید هم شرم
آری ! در جایی زندگی می کنم که حتی کوچه هایش ثبات ندارد.تاریک از معنی

ومن، که یاد گرفته ام؛ در زیر آوار
شکسته دل دیگران به یگانه هستی پناه برم . برای همیشه
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 10:56  توسط افشین امیری ججین  | 

قطره اشکی که خلید ، خاطری که نگران ماند ، گونه ای که بازگشت ، چشمی که سرخ شد و دلی که روزی خواهد شکست . از من یا خویش ؟
آن روز چه سان خواهم بود؟
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 10:55  توسط افشین امیری ججین  | 

در خیابانهای بی نشان دیگر حرفی نیست و کلمات . کلمات من همچنان بی معنی است ، حتی برای خودم
در عجبم از این آفرینش . موجودی سراسر تضاد ، سرشار از تفاوت . تشویش کوچه ها اندیشه ام را می آزارد . اندیشه ای که چون من در شگفت است . در شگفت از خیل بی احساسی خویش
آری ! زندگی را فقط باید زندگی کرد
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 10:54  توسط افشین امیری ججین  | 

قدماتو که برمی داری احساس می کنی کندن.می بینی پاهات هماهنگ نیستن.بابا،عجب زمونه ای شده ها،پای راست پای چپو قبول نداره .با هم کرکری دارن.اونوقت جورشو تو باید بکشی
اونور خیابون سبزی ها بهت چشمک می زنن . بیاجلو ، آفرین.بیا ما رو بخور !چشات آلبالو گیلاس می چینه .مسیرتو کج می کنی اونور. یه دفه مغزت پیام می فرسته : نخوریا ! نخوریشون . وبا ! واااااای !!! می میری . بی اختیار میخکوب میشی.صدای ترمز یه ماشین . مثل فنر می پری اونطرف وراننده که فحش میده ورد میشه
سرافکنده میایی این ور. چی کار میشه کرد ؟ از دست این وبا به کجا پناه ببریم ؟بریم اروپا . اما ، اونجاهم آنفولانزای مرغی می گیریم ومی میریم .اقلاکن اینجا یکی هست برا جنازه مون گریه کنه. اما ، اونجا
چی؟شوتت می کنن تو قبرو خدافظ شما
آهان . یافتم.از همه جا بهتر .سرزمین آزادی ،آمریکا . می ریم آمریکا . نه ه ه ه !!! کاترینا .تومارتو بهم می پیچه .هپلی هپوت می کنه ... . آی بخشکی شانس .مثل اینکه موندنی شدی
به پاهات نگاه می کنی ، هفت هشت میزنه ومغزت سوت
آخ ! که خیابونای تابستون چقدر کش میاد
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 10:54  توسط افشین امیری ججین  | 

خیلی وقتها تنهایی خیلی سخت است ، اما سخت تر از آن تلخی ازدست دادن اندیشه پاک توست
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 10:53  توسط افشین امیری ججین  | 


انسانهاهمیشه برای بالا رفتن دنبال نردبانند؛ولی تاآن را می یابند,گوشه انباری می گذارندش تا خاک بخورد.آنوقت سراغ آسانسور می روند؛ اما غافل از اینند
در حالی که برای بالا رفتن با هم جدال می کنند با سرعت هر چه تمام تربه طرف پایین سقوط می نمایند
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 10:53  توسط افشین امیری ججین  | 

دوباره صدای زنگ موبایلش بود.این شاید چهلمین بار بود.میشناختش ،اما اون حرف نمی زد. می خواست فحش وبدوبیراه بده : مگه مریضی که حرف نمیزنی ...چرا اذیت میکنی... و
بازم بی اختیار ریجکتش کرده . درست مثل دفعات قبل
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 10:51  توسط افشین امیری ججین  | 

امشب قراره آسمون شهاب بارون بشه.اگه اسمون تاریک باشه،میشه همه شهابا رو دید.هرچی نشستم پای آسمون شهاب من گذر نکرد.از بخت بدم آسمون امروز روشنه.تازه برخلاف همیشه ابری هم هست! داره بوی بارون میادو غرش رعد وبرق.بوی خاک تازه
بالاخره بارون اومد.حالا دیگه صدای شرشرش همه جا رو گرفته.صفای عجیبی داره.خیلی دلم می خواد برم زیرش وایسم؛همه جای بدنم خیس خیس بشه.یه قطره بارون از موهام رد بشه ،بره رو پوستم وتا پایین سر بخوره. اما حیف ! میگن بارون اینجا اسیدیه .سرو کچل می کنه!اینم از فواید هوای کثیفه.می خوام برم ، اما دلم به حال این چند تا دونه موی روی سرم می سوزه. نمی خوام از دستشون بدم.نمیشه به خاطر عشق خودم به اونا ظلم کنم
هم دوست دارم شهاب بباره ،هم بارون.ولی نمیشه .فقط یکیش رو میشه دید.یا بارون یا شهاب.آخ 1 که چقدر دلم میخواد شهابمو ببینم؛ کجا فرود میاد؟ روشنه ؟ بالاخره چی میشه؟ میگن این شهابا از خونشون قهر می کنن ،میان زمین.ولی تا به زمین می رسن،اتیش می گیرن .خودشونم می دونن می میرن ،ولی بازم میان.اونایی که عقبن می دوئن تا زودتر برسن. شایدم یه مسابقه ست . هرکی زودتر برسه برنده ست.ولی من میگم هر کی پر نورتر باشه ، برنده ست
آره ، هر کی خوب بسوزه دلش پرتره.اونی که عاشقتره ، اولیه ست. آخریه هم دلش شکسته ولی مثل نور شمع می مونه، جلوی آفتاب . دیار این عاشقای راه گم کرده کجاست؟آخرش دل شکسته شونو کجا قایم می کنن؟ می سوزن ،می سوزن ،می سوزن تا خاکستر بشن.بعدشم چی به سرشون میاد ؟،فقط خدا می دونه
چشام به طاق آسمونه.هیچی نیست. حتی ،یه ستاره.آسمون اینجا رنگ دیگه ای داره.چه رنگی ؟ نمی دونم .شایدم خیلی بی خیاله . بی تفاوت
فقط بارون، بارون وبارون.قطره هاش از لای نور پروژکتور رد میشه و رو زمین می افته. خوشحالم بارون میاد ،اما کاش شهابمو می دیدم
میدونی ، همش از زیاده خواهیه .هیچ وقت قانع نیستیم
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 10:51  توسط افشین امیری ججین  | 

 امشب دلم خیلی گرفته،از همه چیز.از همه کس.فکر می کنم ... وصدای مخملین بنان افکارم را با خویش می برد.صدای رادیو را تا آخر باز می کنم ومی اندیشم
امشب دلم تنگ شده . دلم تنگ شده برای پنجره ای که از آن زیبایی می دیدم.زمانی که از سوز سرمای شب پنجره را می بستم وبا دهانم آن را ها" می کردم.هاله ای روی پنجره ؛ ومن عکس خودم را رویش می کشیدم وبه جای بینی ، 5 (پنج) می گذاشتم. وصدای بوران که هو هو کنان از لای پنجره می پیچید . چه روزگاری بود
دلم تنگ شده.تنگ " تنگ غروب". یک غروب بی آلایش.غروبی که عکس دلگیر خورشید را ببینم وچهره سپید ماه . ماهی چون دانه های برف. برفی که توی کاسه می ریختم وبا مربا می خوردمش. آخ !که چه خوشمزه بودوسرد .خوشمزه تر از بستنی های جورواجور کارخانه های امروزی وسردتراز دلای گرفته این آدما
دلم تنگ شده.از پنجره بیرون را می نگرم.ساختمان وساختمان . وبادی گرم که از نیمه باز پنجره طبقه دوم بر صورتم می زند. آری !دلم گرفته ؛ از تق وتق ماشینها ی تولیدی همسایه ها. چه زیبا بود ! صدای خروس خانه مان .صدای او دم صبح . قوقولی قوقو
اینجا (پایتخت) همه چیز مرده .حتی زندگی
آه ! که زندگی چه زود می گذرد
+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 10:51  توسط افشین امیری ججین  | 

تو دانشگاه ،بعضی از دوستانم به اختصار به من نام الفی داده بودند(البته پیش خودشان).امروز وقتی عکس سرچ می کردم اتفاقی برخوردم به آلفونس . تو یه کارتون که دوران کودکی ام پخش می شد؛پدرش به اختصار اونو الفی صدا می کرد: الفی اتکینز . دیدم بی انصافیه نزنمش رو بلاگ. هم یاد دوران دانشجوییه و هم کودکی. بچه گی واون کارتون های خوبش


آه! کودکی یادت بخیر .یاد همه خاطراتت
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 10:49  توسط افشین امیری ججین  | 

وقتی در اوج امید به ناامیدی می رسی ، تازه می فهمی هنوز راه دیگری هست. راهی نو ... و امیدی دیگر
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 10:50  توسط افشین امیری ججین  | 





Powered by WebGozar

set as your home page