امروز را برای تو می نویسم 16 شهریور 84؛تویی که عقاب تیز پرواز قله های عشق بودی . فاتح ، فاتح آفتاب .16 شهریور برای تو معنی دیگری داشت . تو به بیکرانه هستی می رسیدی . اوج قله عشق . معراج اندیشه
امروز را برای تو می نویسم 16 شهریور 84؛تویی که عقاب تیز پرواز قله های عشق بودی . فاتح ، فاتح آفتاب .16 شهریور برای تو معنی دیگری داشت . تو به بیکرانه هستی می رسیدی . اوج قله عشق . معراج اندیشه
در خیابان شهرقدم می زدم واطرافم را نگاه می کردم.صبح بود وخورشیدتازه سرش را از رختخواب بلند کرده بود.مغازه های رنگارنگ صاحبان عزیزشان را جلوی قفل می یافتند.هرچه زمان می گذشت کم کم مفهوم ماشین وماشینی شدن را می فهمیدم.چقدر راحت بود .خیلی راحت تر از مباحث فلسفی داخل کتابها.همه چیز مفهوم یک دنیای خشن وسنگی میداد.درست مثل آهن.دنیایی که برای زندگی در ان حتما بایدچون آهن باشی.آنقدر غرق در افکارم شده بودمکه متوجه انسان های دور وبرم نشدم.چشمهای بهت زده مردان،انگشتهای شگفت مادران وکودکانی که با لبخند ملیح مرا به هم نشان می دادند.چهارپایی میان دوپاها.چیزی که یا درروستا دیده بودند یا در باغ وحش.احساس عجیبی داشتم ،برای نخستین بار میان این همه انسان بودم.احساس عجیبی داشتم.برای نخستین باردر بین این همه انسان بودم.غرورعجیبی داشتم؛باریتم خاصی قدمهایم را یکی پس از دیگری برمی داشتم.آخه می دانستم انسانها از تشخص خیلی خوششان می آید.برای اینکه خودم را نشان بدهم به طرف میدانی که نزدیکم بود رفتم.روی چمنهای میدان پا گذاشتم.چمن هایی که رنگشان پریده بود،حالاازچه ترسیده بودند،من که نمیدانستم؟!کم کم اطراف میدان پرشد.حالابایدیک نطق تاریخی می کردم.یک سخنرانی غرا.همه منتظربودند:مردان،زنان وحتی بچه های کوچک.قدم زدم وبه اطرافیان نگاهی انداختم.تا آمدم دهانم را باز کنم،یک دفعه احساس کردم در آسمان هستم.با کمر محکم به زمین خوردم.یه گونی کشیده شد روی سرم ودست وپاهام بسته .چقدرخشن!به خودم که آمدم گوشه یک زندان افتاده بودمکمرم درد میکرد.طناب دست وپاهام باز بود.اما آنها هم مثل بیشتر اعضای بدنم پر ازرنج ودردبود
***
گردنم را این ور آن ور که کردم،یک دفعه چشمم به خر دیگری افتاد.مثل اینکه اینجازندان خرها بود.اما،نه!درست که اطرافم را وراندازکردم فهمیدم دچار چه بدبختی شده ام؛باغ وحش.مکانی برای وحشی ها.من متمدن بودم،حیف که کسی درکم نمی کرد.خرقفس ما،مغرورانه ایستاده بود
هی،الان که به هوش آمدی بهتر است یه چیزی را بهت بفهمونمآرام آرام جلو آمداینجا رییس منم،فهمیدیبعد هم جفتکی نثار من کرداگه نفهمیدی،بدون:عاقبتش این استچرخی اطرافم زد ودورشد.لگدسنگینی بود.اقرار میکنم که از کتکهای مزرعه دار هم دردناک تر بود.برای اولین بار دلم برای پدر ومادرم ،مزرعه،کشاورزوپسرش تنگ شده بود.وای!که چه دوران خوبی داشتم.روی علفهای تازه غلت میزدم وخیالی برایم نبود.کاش...نهیبی به خودم زدم...تازه اول کارته.ابتدای سختی ها.خویشتن دار باشاعتماد به نفس خودتو حفظ کن.تکانی خوردم وبه آرامی بلند شدمصدای تلق تلق استخوانهای پاهایم حکایت سر آغاز مصیبت ها بودعلف تازه وآب داخل قفس بود.گلویی تازه کردم.باید به خره می فهماندم که با چه شخصیتی طرف است! -ببخشید!آقای محترم. با چهره ای عصبانی برگشت : -محترم خودتی !من خرم. بله،فهمیدم.فقط خواستم یه ذره به شخصیت شما احترام بگذارم. -شخصیت!!چیه؟؟ علفه دیگه،نه!!؟؟با صدای بلند زدم زیر خنده که یک دفعه پوزه درازم هدف جفتک دوم قرار گرفت.روی زمین ولو شدم.ازدردبه خودم می پیچیدم.جلو آمد چشم غرهای رفت وگفت:گفته بودم حواست جمع باشه.بدون با کی هم قفسی. واقعا خیلی خشن بود،الحق که اسم " خر "برازنده او بود.کمی دورتر رفتم. -قصد بی ادبی نداشتم،فقط خواستم بگویم... وبعد شروع کردم به توضیح دادن شخصیت وبه دنبال آن یک سری مطالب فلسفی در مورد آفرینش ،عدالت وبرابری ...وبیچاره؛چشماش از تعجب زده بود بیرون.هاج وواج مرا نگاه می کرد.از حرکات وقیافه دررفته اش ،فهمیدم که کلمه ای ازصحبت های گهربارم را نفهمیده.تقصیری هم نداشت.تقدیر برایش خر بودن را رقم زده بود.روی پیشانی او نوشته بودند :کودن واو هیچ تلاشی برای عوض کردن آن انجام نمی داد.حقش هم همین بود.پس باید خرمی ماند وخروار زندگی می کردحیف این همه وقت باارزش که برایش گذاشتم
***![]()
چند روز می گذشت.حوصله ام داشت سر میرفت.در کمترین امکانات ممکن زندگی می کردم نه میز مطالعهای ونه کتابی.آنچه زیاد بود علف سبز بود وآب.حتی جرمم را نیز نمی دانستم نه! خلافی کرده بودم ونه اشتباهی.نه پرونده داشتم ونه سوپیشینه.بدون استنطاق؛محاکمه ودادگاهی.چند روز بود که گوشه این زندان افتاده بودم.آنهم کنار زندانی ای که به نظر جانی خطرناکی می رسیداما زندان بودن هم برای خودش افتخاری بود.در کتابها،بیشتر شخصیت های مشهورجند سالی را حبس شده بودند.حتی عده ای با شکنجه های وحشتناک پذیرایی می شده اند!اصلا زندان رفتن یکی از اصول معروف شدن بود.پس این قضیه را به فال نیک گرفتم. برای مشخص شدن جرم وگناهم چندین باربه نگهبان باغ وحش که برای سرکشی می آمد اعتراض کردم،حتی اعتصاب غذا هم کردم اما جز چند ضربه شلاق چیزی نصیبم نشد.باید دست به کار می شدم.روزها همین طور می گذشت ومن بلا تکلیف در زندان چرخ می زدم.باید نامه می نوشتم .شکایت به دادگاه ،اگر جواب نمی دادند به دیوان لاهه عارض می شدم.از داخل وسایلم قلم وکاغذی برداشتم وشروع کردم به تنظیم شکواییه بر علیه مسیولین باغ وحش.یک رونوشت آنرا هم به انجمن حمایت از حیوانات فرستادمسیاستم جواب داد.چند نفر از انجمن حمایت از حیوانات برای بازرسی آمدند.وقتی با اندوخته های ذهنی وعالمانه ام مواجه شدند،قیافه شان واقعا دیدنی بود.از خر هم سلولی ام هم متعجب تر بودند.قول دادند که هر چه سریعتر ماجرای مرا پیگیری کنندواز این قفس رهایم نمایند.از فردا سروکله عکاس ها وخبرنگارها پیدا شد.عکس پشت عکس ومصاحبه پشت مصاحبه.جهان در شگفت بود "خر عاقل "الاغی که ادعا می کند دانشمند است...خرانسان نما...و....همه تیترهای روزنامه های معروف بود.خبر تکان دهنده بود ونیاز به بررسی های بیشتری داشت.مراکز سنجش هوش وروانشناسان زیادی برای بررسی میزان هوش من مامورشده بودند.آزمونهای هوش وتست های روانشناسی را یکی پس از دیگری با موفقیت می گذراندم.چه سوالات مسخرهای!تست هایی که چندین سال قبل در کتابهای روانشناسی مطالعه کرده بودم وجواب دادنشان برایم آسانتر از خوردن یک مشت علف بودبالاخره شواهدعینی دانشمندان وفشارمطبوعات باعث شددادگاه رای به بی گناهی وآزادی ام بدهد.سربلند از پله های دادگاه پایین می آمدم.فلاش های پی در پی دوربین های رنگارنگ عکاسان وهجوم خبرنگاران که برای مصاحبه سر ودست می شکستند.من که بالبخند ملیحی سعی در پاسخ های تلگرافی به سوالات انها داشتم هر چه سریعتر از ان گرداب وحشتناک بیرون آمدم.برای بررسی های بیشتر به یک پلی کلینیک تخصصی انتقال یافتم.آزمایش های پزشکی مختلف،تست های هوش و... . جواب مثبت بود :خری سالم،با هوشی سرشار،در حد انسان طبیعی.چیزی که برای بسیاری از انسانها غیر قابل باور بودوخارق العاده.اما هر چیزی امکان داشت.افق های تازه ای به رویم چشمک میزد.آینده ای بزرگ وهمه چیز به خودم بستگی داشت.راههای زیادی پیش پایم بود.پیشنهادهای مختلف برای کاروتبلیغاتو... .اما هدف من چیز دیگری بودباید به درجات عالی میرسیدم.میخواستم به بشریت خدمت کنم؛موجوداتی که به آنها تعلق نداشتم.دانشگاه مدینه فاضله گمگشته من بودودر کشور تنها از این طریق می شد به جایی رسید.حتما باید مدرک دانشگاهی داشتی تا می توانستی کاره ای بشوی.هیج اعتنایی به معلومات وهوش افراد نمی شد.اما کار خاصی نمی توانستی انجام دهی.با رایزنی های دوستانی که اعتقاد عجیبی به من پیدا کرده بودند،بالاخره مسئولین مجاب شدندکه در مصاحبه ورودی یکی از دانشگاهها شرکت کنم.این مرحله را هم مثل سایر مراحل دیگر با موفقیت پشت سر نهادم.با نمره ای عالی توانستم به یکی از دانشگاههای معتبر پایتخت وارد شوم.چیزی کهه برای خیلی از انسانها آرزو بود؛برای من دست یافتنی شد.فقط به خاطر یک چیز ، وآن هم هدف متعالی که داشتمآری!همه چیز توسط خودم رقم می خورد :با اراده خویش***پایتخت،مرکز یک کشوروپیشرفته ترین شهر به هر لحاظ .تعریفی که در کتابها خیلی خوانده بودم وبا این حضور ذهن عازم شدم برای زندگی متفاوت.پشت یک ماشین وانبوهی از کتابها برای ساختن آینده؛به نظر کافی می آمد.به اطرافم نگاه می کردم وماشین هایی که یکی پس از دیگری به سرعت رد می شدندودنبال سرنوشت خود می رفتند.دنیایی تازه وتجربه ای دیگر.احساس می کردم که برای ساخته تر شدن نیاز به تجربه ها وسختی های بیشتری دارم.زمان همین طور می گذشت ومن خود را به امید هایم نزدیکتر می دیدم.خدایا!آینده در دست توست.در این غربت تنهایم مگذار
چشم هایم داشت آلبالو گیلاس می چیدکه صدای راننده مرا به خود آوردهی!بپر پایین .رسیدیم .وسایلم را به پشتم گرفتم وبه پایین جست زدم.هنوز چشمانم درست باز نشده بود که صدای بوق یک ماشین مرا از جا کند: الاغ!مگه کوری ،چرا وسط خیابون راه میری؟ وچند تا فحش دیگر نثارمن کرد!چقدر بی ادب بود.از یک پایتخت نشین این رفتار بعید می نمود.بوق پشت سر هم.کم کم داشتم سرسام می گرفتم.صف طویلی از ماشین ها که پشت چراغ قرمز ایستاده اند:ترافیک.مفهومی نو که در بدو ورود توجهم را جلب کرد.آدمهای خسته،کلافه وناامید.زندگی در اینجا مفهوم دیگری دارد : صبح کله سحر از خانه بزن بیرون.گرسنه وخسته به دنبال سرنوشت.چند ساعت از عمر پشت چراغ قرمز.چند ساعت سروکله زدن با این وآن وباقی همه ؛کار،کار وکار.به همین سادگی!همه وقتی که به قول انسانها طلاست از بین میرود ؛خاکستر.دست آخر سر شب تنی ملول وهزاران گرفتاری.نوع تازه ای از حیات.زندگی کلیشه ای ،به رنگ خاکستری؛درست مثل رنگ آسمان پایتخت.پایتختی پر از برنامه های مضحک .برنامه هایی که هدف نهایی آن دو چیز است: پول و خستگی.زندگی درست به همین قیمتاینجا هیچ کس به فکر دیگری نیست.همه فقط خودرا می بینند.انسانیت معنایش را ازدست داده.هرکس سعی داردسردیگری را شیره بمالد،غافل از اینکه چنددقیقه بعدسرخودش هم شیره مالی خواهد شد.فزیب!نیرنگ وحقه.چیزهایی که موج می زند.فوجی از رفتارهای غیر معقول.جالب است انسان با این همه ادعای عقلانیت،اسیرهوس های خویش است؛اسیرنفس.چیزی که از آن بایددور باشد.آنچه عینیت داردنمودچیزهایی است که خود انسان هم از آن درفراراست.اما افسوس که برای تامین حیات خود نیز از آن استمداد می نماید.ارزش در این جامعه از بین رفته است.چیزهایی که زمانی مهم بودندحال به بیخودتبدیل گشتهاند.دردرجات بدتر بسیاری از ارزش ها به ضدارزش بدل شده اند،به طوری که انجام آنها باعث استهزا،خنده وحتی تهدید میشود.از این جامعه باید می ترسیدم.جایی که سراسر تهدید بود.اگرحواسم جمع نبود یا زیر ماشین بودم یا کلاهم پس معرکه.فساد وفحشا هم که بیداد می کرد.هرکس در گوشه ای ایستاده ومشغول انجام کارهای غیر قانونی وبعضاغیرعادی بود.تازه اینها چیزهای آشکار بودهمه آنچه که می شددیداما امان از خلاف های غیر آشکار.چهره های رنگ پریده ومتالیک؛چیزی که خیلی از ماشین ها در آرزویش بودند
دستانی که به سمت هر کسی دراز می گردد،هرکس وناکس.طبق آنچه خوانده بودم می دانستم که شرافت یک انسان خیلی باارزش است.چیزی که حتی قسم خوردن به آن هم ملاک بود.همان چیزی که من نوع انسانیش را نداشتم.چه چیز باعث می شد که یک انسانباارزش ترین حس وجودی خویش را زیر پا بگذاردواین چنین خود را خوار ودلیل نماید،آن هم برای چیزهایی که ذاتاهیچ اهمیتی نداشتند.اما حالا مهمتر از شرافت شده بودند.شرف:علو،مجد،بزرگواری،بلندی،قدرومرتبه،بلندی ،حسب ونسب،آبرو.این همه را ازدست میداد،درعوض دنیا برای او بود.خودرازیر پا می گذاشت،می شکستريالخردمی کرد.آتش می زد وخاکسترش را به باد می سپرد.تا شایدبادندای ذره ذره مردنش را به همه برساند.دلبه چیزی پوچ بسته بود.چیزی که می گفتند به هیچ کس وفا نمی کند.عروس هزارداماد بودوهمه را به کام خویش کشیده.واکنون لحظه لحظه منتظر دریافت بقیه.حیف!که با این همه هوش ،قابلیت فهم این موضوع را نداشت.حتی نگاهی هم به تجربه های قبلی نمی انداخت.این مردم چند دسته بودند.عده ای واقعا محتاج؛چاره ای جز سگدو زدن تا شب را نداشتند.اما عده ای دیگر آنقدر در خوشی های خود غرق بودند که نمی توانستندنگاهی به پشت سر خویش بیندازند.حتی موقعی هم که نگاه می کردند عینک به چشم نداشتند.نمی دانم نمی توانستند ببینند یا نمی خواستند.اینها سوار بردیگران بودند.آنها کار می کردند واینها استفاده.آنها زحمت می کشیدند واینها در آرامش می غلطیدند.همه را برای خود می خواستند وهمه چیز را در اختیار. بوی ادکلنشان تا کیلو مترها همه را مست می کردوتیپ وقیافه شان همه را مدهوش،اما فقط خود ودو متر جلو رویشان را می دیدند.موقع راه رفتن _البته اگر پزشک خانوادگی شان پیاده روی برایشان تجویز می نمود! دوست داشتندکه همه چیز را،همه کس را له کنند،حال به هرقیمتی که ممکن است.شرافت اینافراد نیز مثل گروه قبل در گرو مشتی آهن پاره بود.گرچه احساس می کردند شخصیتی هم به هم زده انداما چنین نبود.اگرسیلاب زمانهدست تاراجش را بر اموال آنها می کشیدآنوقت بود که میشدند :مفلس.یک بی همه چیز به تمام معناودرست در همین مرتبه بود که میفهمیدندهیچ ندارند،حتی شخصیت،که حداقل به آن ببالند.دوباره روز از نو ،روزی از نو.امادیگر آنها سوار نبودند،بلکه یکی مثل خود سابقشان با آنها می تاخت واستثمار می کردجدای این مسائل مشکل دیگر این مکان ول معطل بودن خیلی ها بود.مشتی دختر وپسر بیکار وبی عار که مدام این ور وآن ور سرک می کشیدندتا شاید بتوانند کاری برای خود دست وپا کنندتا حداقل به یکهزارم افسانه های ساختگی دوران نوجوانی شان برسند.کاخ آرزوهایی که در این انسانها برای خویش می ساختند وچه زرق وبرقی داشت "هزاران نوکر وغلام حلقه به گوش در اطراف آنها،آماده اجرای اوامر.تاجهای زرین ،ماشین های لوکس،زندگی آؤام وسراسر خوشی ولذت "وهزاران آمالدیگر که با صدای ضمخت کارفرما فرو می ریخت:_برو پی کارت، عزیزم!فعلا کسی را نیاز نداریم.حال انسان قصه ما می ماند ومشتی آهن وآجر وماسه.لااقل اینها واقعی نبودند ،چون می توانست اسقاطی به اوراق فروشان بفروشدشان وبرای خود شغلی دست وپا کند..مشتی انسان مدرک به دست وآسمان جول.این هم از تبعات جامعه مدرک گرا. آدمهایی تربیت می کند که به درد هیچ کاری نمی خورد.تکه ای کاغذدر دست ،که اگر به بقال سر کوچه بدهی مشتی علف هم به دستت نمی دهد.این همه سال دویدن وزحمت کشیدن به خاطر هیچ.با این شرایط چه انتظاری می توان داشت؟تبعا افراد چنین جامعه ای یا علافند،یا آواره ویا دچار مشکلات روانی.پس هیچ انتظاری از چنین جامعه ای نمی شدداشت.بیکارها برای گذراندن زندگی یا مجبور بودند به شغلهای کاذب روی بیاورندویا دست به کارهای خلاف بزنندکه در هر دومورد ثمری جزبازده منفی وکاهش تولید نداشت.قدم به چنین جایی نهاده بودم.در وهله اول متوجه شدم که برای زندگی در اینجا مجبورمچشم هایم را بیشتر باز کنم.برای حیات بهتر باید از قانون جنگل پیروی می کردم.هر چه قویتر ،قدرت بیشتر.موقعیت ،امنیت واجتماع بهتربرای کسی است که قدرتمندتر باشد "" برو قوی شو اگر عزت جهان طلبی که در نظام طبیعت ضعیف پایمال است"".اینجا از جنگل هم خطرناکتر است.لااقل توی جنگل فقط موقع گرسنگی قدرت برتر ،شکار می شدی.امادر این دنیای درندشت هر لحظه امکان شکار شدن هست.هر مکان وهرزمان،که احساس لذت نماید شکارت میکنند.برای تفریح،برای نابود کردنت وبرای خیلی چیزهای دیگر.چون قدرت دارند وثروت.انحصار این دو رکن اساسی ذر انسان می تواندهم او را به عرش ببرد وهم بر زمینش زند.استفاده صحیح از دو رکن برتربه اضافه جرعه ای عدالت می تواند مدینه ای بسازد که فضلش تا بهشت خدایی برسد.می تواند جامعه ای ایجاد نماید،که همه را تحمل کند.بدون هیچ دغدغه ای.اما تلفیق این دو با ذره ای رذالت همان شرایطی را ایجادمی کند ،که اکنون در این جامعه گسترده است.شهری پر ازپستی وبلندی.بالا شهر وپایین شهر.شاه وگدا.کنار کاخهای بلند کوخهای پست.اوج وهزیز یک انسان اما نه به لحاظ مرتبه وجودی ؛صرفا از جهت رتبه اجتماعیزندگی درجامعه ای که قانونش بی بند وباری بود،برایم سخت می نمود.عادت کردن به این زندگی زجر آوربود.نمی دانم پایتخت چه داشت که هرروز شمار مهاجران افزایش می یافت.روز به روزفوجی از مردم از شهرهای دور ونزدیک برای کارمی آمدند،غافل از اینکه اینجا غبر از بیگاری وبیکاری چیزی بیش نیست.بهشت گمگشته آنها سرابی بیش نبود .سرابی که وقتی به آن گرفتار می شدتد چیزی جز پوچ نمی یافتند. ودیگر نه راه پیش بود ونه راه پس.چیزی جز تحمل وجود نداشت.باید می سوختند ومی ساختندبا هر آنچه داشتندآری ! پایتخت ، مفهومی که فقط در کتابها می شد آن را یافتلعنت بر من که مجبور بودم همه این شرایط را تحمل کنم . اما
***تنها چیزی که می توانست مرهمی برناامیدی وسرخوردگی هایم باشد،کسب علم وحضور در دانشگاه بود.اینجا همان سرزمین گمگشته من بود.همه آمالم .آرزوهایم وآخرین تیر ترکشم برای رسیدن به موقعیت اجتماعی.همانطور که گفتم این سیستم کشوری بود ،سیستمی که بعدها تازه شناختمش.حضوردرمحیط دانشگاه برای اولین بارزیادسخت نبود.فقط
نگهبان دم در،همان بدو
ورودگیرداد.وبا الفاظی رکیک مثل : هی ،خره!کجا؟جای تو توی طویله است.هش !و... از من پذیرایی کرد.اما بعد وقتی دستور مقامات بالاترش رادید،بدون اینکه به رویش بیاورد اجازه ورود داد.معلوم بود که زیاد اهل مطالعه نیست.اگرلای یکی از روزنامه ها را باز میکرد،عکس وخبر مرا می توانست ببیند.تقصیری هم نداشت .اوهم مثل
دیگران بود.نمی دانم چرا هیچ تلاشی برای رهایی از این وضعیت انجام نمی دادند.شاید نمی توانستندوشاید هم نمی خواستند.آنها بزرگ شده همین سیستم بودند واتوماتیک وارهمین رویه را ادامه می دادند.بدون اینکه از خویش بپرسند : آیا مقام انسانی به این مرتبه ختم می شود.اشتباه آنها عدم درک موقعیت انسانی خود بود. "" انسان خلیفه ا... "" نایب پروردگار برروی زمین.پس اگر اندیشه می کردندمی فهمیدند که رفتاری چنین در خور شان یک انسان کامل نیست.از موقعیت الهی انسان آگاه نبودندوزندگی را فقط در خوردن وخوابیدن می یافتند.چیزهایی که مطالبات اکثریت جامعه بود.کاش انسان با همه ادعاهایش می توانست خود رابشناسد.مقامی عظیم در وجودش نهفته بود،اما، حیف ! .حیف که برای شکوفایی استعدادش تلاش نمی کرد.واین بود جامعه انسان.جامعه ای که هرروز بهتروبیشتر می شناختمش
داخل دانشگاه مشکل زیادی نداشتم.بیشترافرادمن رامیشناختند.چه استاد وچه دانشجو.اوایل سرم خیلی شلوغ بود.هر لحظه یک نفردر موردموفقیت هایم می پرسید.من هم با آب وتاب شروع به تعریف می کردمواز این دربه آن در می پریدم.کمکم منم یک صحنه تکراری شدم وزندگی عادی ام آغاز گشت.از این وضعیت راضی بودم.توی کلاس تنها می نشستم وبعد از کلاس هم هرچه سریعتر،برای مطالعه بیشتربه
طرف کتابخانه میرفتم.سوالات اساتید رابه راحتی پاسخ میدادم وگاها چیزهایی می پرسیدم که بعضی از جواب دادنش عاجز می ماندند.احساس می کردم با این شیوه لطفی در حق اساتید میکنم،چون باعث می شدکه احساس نیاز به مطالعه بیشتر نمایند.اما، دریغ ! که من هنوز هم انسانها را به درستی نشناخته بودم.حسادت وتنفر تنها چیزی بود که نصیب من شد.چون درسخوان بودم با همکلاسها دشمن شدم وچون بیش از ظرفیت می پرسیدم،ازطرف اساتید رانده شدم.حال موجودی گوشه گیر ومنزوی؛ که به یک ماسین مطالعه مبدل گشته بود ؛شده بودم.افسوس با وجود تمام مطالعات وادعا ،بالاخره من هم اسیر دنیای ماشینی انسان ها شده بودم. تبدیل شدم به یک " حمال کتاب " .یک حمل کننده ارزان.هرروزصبح کلی کتاب وجزوه بار می کردم،به دانشگاه می آمدم وعصربا کوله باری از خستگی به خوابگاه باز می گشتم
***
زندگی در خوابگاه هم خودش تجربه جالبی بود.حیات در کنار انسانهایی که یا عاشق بودند،یا دیوانه ویا معتاد.هرروز یک برنامه.تا میرسیدند:اول خواب.بعد غذا وسپس وراجی!دست آخر ؛دهانی خسته وچند نفر آدمکه سرششان از وراجی پر بودوحالا جان می داد برای خوابیدن ودوباره صبحی دیگر
عاشق ها که چشمانشان به طاق بود.یا گوش به ضبط بودند،یا زیر لب زمزمه می کردند؛ذکر محبوب.کارهایشان مشخص نبود.یک وقت سر شب پیدایشان می شد،لبخند می زدند.سری بعد زودتر از همه با چشمانی اشکبار در گوشه ای کز کرده ،مشاهده می شدند.برنامه شان مبهم بود.با یک کلمه قهر می کردند وبا کلی التماس آشتی.کلا شخصیت مجذوبی نداشتند.شش ماه بعد هم عشق وعاشقی فراموششان می شدوبعدازمدتی دوباره روزازنو،روزی از نووضع بی خیالها کمی بهتر بود.حداقل مزیت اینها،اخلاق ثابتشان بود.چیزی برایشان مهم نبود.مشکلات اصلا رویشان تاثیر نداشت.گویی آنچه درک کرده بودند،فقط خنده بود وخنده.به قول معروف نافشان را با خنده بریده بودند.گرسنه می ماندندريالکتکی خوردند ،نمره شان کم می شد،مشروط می شدند؛اماانگار نه انگار.همچنان استوار ایستاده بودند وجوابشان یک چیز بود: بی خیال.آدمهایی الکی خوش که به نظر می رسید فقط برای فرار از مشکلات اطرافشان ،خود را به بی خیالی زده بودندوهیچ حربه ای هم جز خنده نداشتند.به قول خودشان: "" بی خیال فرش،دنیا پره موکته ""معتادها هم دسته های مختلفی داشتند.یک سری معتاد چایی بودندوبرخی غذا.عدهای دودی بودند و یک سری افیون.آدمهایی که یک جز جدایی ناپذیرزندگی شان یکی از اینها بود.تا با آن بودند در اوج بودند.درآسمانهاقدم میزدند،شاد وشنگول.می گفتند،می خندیدند وبا همه بودند.اما ،وای به آن روزی که به آن نمی رسیدند؛داد،فریادوعصبانیت.بعد هم رعشگی ولرز.اینها نتیجه دل بستن به چیزهایی بود که آخرشان عبث بود.افرادی که هیچ هدفی برای خود نداشتندزندگی شان را دربیهودگی بنا نهاده بودند.خانه هایی پوشالی ،بی پایه وسست بنیان.پایه هایی که با یک باد خم می شدندوهرلحظه ممکن بود بلرزند وبریزندتنها چیزی که وجود نداشت ؛ًعلم ونحصیل بودچیزی که گویی از یادها رفته بودوفقط در قفسه های خاک خورده می شد نمودش را دید .در اعماق اذهان غبار گرفته دانشجو.در این محیط من بودم وانبوهی از کتب واین تفکر که چگونه می توان درس خواند،پژوهش کرد وتحقیق نمود.گمگشته های یک کشور
به یاد یکی از سوالات معروفی افتادم که قبلا به ذهنم خطور کرده بود.اما جوابی برایش نیافته بودم. - چرا جهان سومی هستیم ؟؟ حال،پاسخ پیش رویم بود.کار دانشگاه تولید علم بود وانسان سازی،نه محوریت خواب وخور.از کشوری که وضع دانشگاهش به این صورت بودچیزی جز جهان سومی نمی شد انتظار داشت.تنها چیزی که از گفتن این حرف ها عاید من می شد تمسخر بود ومضحکه... -بچسب به کتابها.آنقدر خرخوانی کن تا ببینیم کجا را می خواهی بگیری.بدبخت بگذار مدتی بگذرد،فعلا صفر کیلومتری. از این حرفها بسیارنصیبم شد؛چن خواستم کمی در مورد بدبختی جامعه ام بیندیشم.اما،اینهانمی توانست مرا از رسیدن به هدفم باز دارد.هدفی که مقدس بودوطی آن بسیار سخت می نمود.اما ،اراده من قوی تر از مشکلات بودومی توانست همه را از میان بردارد.پس بی توجه به این صحبت هابه کار خویش ادامه می دادم.روزها می گذشت ومن همچنان سرسختانه ادامه میدادم.چند پژوهش موفق انجام دادم اما یا به نام دیگران ثبت شد ویا،اهمیتی به آنها داده نشد
چشمانم را باید بیشتر باز می کردم؛بیشتر دقت می نمودم. چه چیز در دانشگاه بیش از همه اهمیت داشت؟؟ باید به دنبال آن می رفتم.چیزی که می توانست مرا به اوج برساند***
یک سالی از ورودم به دانشگاه می گذشت.حالا دیگر چند واحدی پاس کرده بودم واز حالت آکبندی خارج شده بودم.اگرچه میخواندم،اما دیگرمثل سابق تمایلی به کسب نمره های درجه اول نداشتم،چون هیچ کس نبود که قدرعلم را بداندوبه آن ارج نهد.به دنبال گمگشته ام می گشتم که بتوانم برای بهتر مطرح شدن ازآن استفاده نمایمچند سالی بود که بازارمسایل سیاسی حسابی گرفته بود.شعارهای بیخود وتوخالی که هدفی جز فریب نداشتندوچه قدر خوب می توانستند با آن ظاهر فریبنده شان انسانهای ساده را به سمت خود جذب کنند.دامنه درگیری های سیاسی به دانشگاه هم کشیده شده بود.هرروزتجمع،درگیری،دعوا،اعتصاب،اعتراضوعدم حضور در کلاس ها
همه اینها یک چیز به دنبال داشت.پایین آمدن کیفیت آموزش وبدنام شدن دانشجو.با وجود خریتم خیلی راحت فهمیدم که برای بالا رفتن،نردبانی بهتر از سیاست پیدا نمی شود.چه راحت افرادمختلفی که با این پله برقی ،سریع به اوج رسیده بودند؛بدون اینکه حتی لیاقت داشته باشند.بهترین راه هم برای من حضور دراین محافل وهمرنگ شدن با آنها بود.اگرچه در ابتدا قبول من با شرایطی که داشتم برایشان مشکل بوداما به هرترتیب که بود توانستم نظرمساعد حضرات راجلب وواردورطه سیاست شوم.مطالعات زیادی در این عرصه داشتم؛پس حضور در جلسات وبحث پیرامون مسایل مختلف برایم خیلی راحت بود***
تازه داشتم در حزب جا می افتادم که احساس کردم،درگیر مساله ای شده ام.چیزی که برایم خیلی تازه بودوتا به حال اصلا به ان فکر نکرده بودم.شاید فرصت این را نداشتم.در وجودم نوعی گرمی حس می کردم.بالاخره من هم علی رغم پیشگیری های شدید،دچاریکی از دردهای سه گانه دانشگاهی شده بودم.آری!عشق.چیزی که حتی در مخیله ام هم نمی گنجید.منی که همه را به خاطر این حس بی معنی سرزنش می کردم،مسخره می نمودم واستهزا؛که این حرفها فقط برای فرار از واقعیات است وعشق فقط مال قصه هاست؛حالا خودم هم دچار همین درد مهلک شده بودم.اوایل غیر قابل قبول بود.با خودم می جنگیدم ونفسم را به مبارزه می طلبیدم.خیلی سخت بود.دل سنگی من که هیچ وقت هیچ کس را به حضور نمی پذیرفت،عقل من که کاری جز مطالعه انجام نمی دادچگونه می توانست مطلبی چنین سنگین را پردازش نماید.گرفتار عجب دردی شده بودم.حالا،حال افرادی که چهارتا چشمهایشان را به طاق می دوختند می فهمیدم.بالاخره این قلب صخره ای من هم داشت نرم می شد. "" روی قلبم نوشتم عبور ممنوع ، عشق آمد وگفت که بی سوادم ""
![]()
طرف مقابلم فردی موقر بود ومتین.به قول بچه ها ادم با کلاسی بود که هیچ کس را محل نمی گذاشت.اما من نه یک دل که صد دل عاشق اوشده بودم.عشقی پاک وصاف.مثل یک چشمه زلال.تنها اشکال موجود تفاوت انسان وخر بود.عشقی این چنین تا به حال تعریف نشده بود.چیزی ماورای طبیعی.غیرقابل باور وشایدافسانه ای.اما مهم من بودم واو.گرچه سعی می کردم واندهم وهمچنان به فعالیت های سابقم ادامه دهم،اما چهره اش مدام جلوی رویم بود.ظاهر آرام ومعصومش حتی آرامش شبهایم راربوده بود؛اما تنها دزدی بود که دوستش دارم.هر کاری می کردم،نمی توانستم فراموشش کنم.توی کلاس به جای توجه به درس مبهوت او بودم.نگاهش می کردم ،می پاییدمش واگر با کسی حرف می زد ناراحت می شدم.کم کم به او نزدیکتر شدم.به بهانه های مختلف جلویش را می گرفتم،به حرف می کشاندمش،جزوه می گرفتم واو را به مباحثه های مختلف دعوت می کردم. تحملم می کرد ،جوابم را مودبانه می دادوبعد لبخند ملیحی می زد ودورمی شد.هیچ رفتار ناراحت کننده ای انجام نمی دادوخیلی راحت مرا می پذیرفت.داشت باورم می شد که او هم به من علاقمند اشت.واقعا هم اینطور بود
چند ماهی به همین ترتیب گذشت وروز به روز فاصله من واو کمتر می شد.با وجود اینکه سراسر وجودم را شوق رسیدن به او فراگرفته بود،اما هیچ کس متوجه ماجرا نشده بود.احساسم به من می گفت که حالا وقتش است.بایددلم را به دریا میزدم.تصمیمم را گرفتم.بایستی واقعیت را به او می گفتم؛که چقدر دوست دارمش!نمی توانستم رویش را نگاه کنم وبه اوبگویم.مثل بقیه نبودم که بی خیال دنیا باشموخیلی راحت چپ،راست پیشنهاد دهم.شرم داشتم.خیابان ها را متر می کردم وبه چگونگی اجرای نقشه ام می اندیشیدم.چه آینده ای می توانستیم با هم بسازیم؟کاخ ارزوهای من هم داشت برای خودش رنگ ورویی می گرفت.دستم ئر دست او با هم قدم می زدیم وزندگی خویش را می ساختیم.در رویاهایم غرق بودم که چشمم به کارت پستالهای یک کتابفروشی افتاد.فکر خوبی بود .داخل شدم وکارتی با منظره عاشقانه نیم رخ چهره یک دختر زیبا را با منظره ای غم انگیز در یک شب تار نشان
می داد ورویش حک شده بود: برای تو
فوری گرفتمش وبا عجله به راه افتادم.فکر کردن روی متن نامه خیلی سخت بود.اولین باری بود که چنین حماقتی می کردم وچقدر شیرین بود.لای چند تا کتاب رمانتیک رابازکردم واز هر کدام جمله ای دزدیدم.همه راسرهم کردم،یک شیشه ادکلن هم خالی کردم روی نامه.بعد گذاشتمش لای کارت پستال وداخل پاکت.روی پاکت هم نوشتم تقدیم به بهترین بهترین ها.یک شاخه گل سرخ هم ضمیمه نامه مذکور کردم
هنوز هم دودل بودم.نمی دانستم کاری که می کردم درست بود یا نه.نمی خواستم بیشتر از این ذهنم مشغول قضیه باشد.از پله ها پایین می آمد،دلم هوری ریخت پایین.جلو رفتم.سلامی کردم وپاکت را به او دادم وبلافاصله گل سرخ،که می گفتند رنگ دل عاشق است.
سریع دور شدم.فردا روز تقدیر من بود: خوشبختی یا بدبختی.یکی از این دو انتظارم را می کشید.دراتاقم نشسته بودمکه،ناگهانصدای پایی مرا به خود آورد.دنگ،دنگ،دنگ.سرم رابلند کردم.خودش بود ،جلوی در..دلم هوری ریخت پایین.بی اختیار از جایم بلند شدم سلام کردم ویک لبخند تصنعی.جلوتر آمد.حالا دقیقا روبرویم بوددرفاصله نیم متری.نفسم بند آمده بود.احساس گرمای شدیدی وجودم را فراگرفته بود.گونه هایم از شدت هیجان سرخ سرخ می نمود.از بدنم بخار بلند می شد.تا به خودم آمدم دردشدیدی روی سرم احساس کردم.گلبرگهای گل سرخ دانه دانه به زمین می افتادوتکه های پاره شده نامه بود که از جلوی دیدگانم سان می دیدند.سرم از احساس شرم می چرخیدچشمانم سیاه تاریکی می رفت.آرام نشستم روی صندلیوبه صدای دیلینق دیلینق کفش هایی که داشت دور می شد،گوش سپردم.تکه های پاره شده نامه را جمع کردم وبه هم چسباندم.تکه های نامه به هم می چسبید؛اما دل مثل قوری شکسته من چه؟
فکر می کردم.آیا حتی ارزش یک ردمحترمانه را نداشتم؟آیا جواب من یک مشت بود؟؟!عشق پاک من به سخره گرفته شده بودواین توهینی بود به شخصیتم.نمیدانم کجای کار من می لنگید؟کجا اشتباه کرده بودم.چرا نمی خواستند قبول کنند که من هم وجوددارم.من هم می توانم عاشق باشم.حالا می فهمیدم که با وجود هوش سرشارم به یک نکته توجه نکرده بودم وآنغرور انسان بود.خودخواهی بیش ازاندازه ای که اجازه نمیداد،هیچ کسی جز خود راببینند.منیت انسان؛همان نکته منفی بود که من ازیادبرده بودم وچه اشتباه بزرگی مرتکب شدم که این ویژگی سخیف نفس را فراموش کرده بودم.خودخواهی کاذب وظاهر بینی ،حاصلی جز روزگار من نداشت
***
![]()
نگاهی به نامه انداختم.می ارزید یک بار دیگر بخوانمش.لااقل به یاد آن خاطرات خوشی که موقع نوشتن نامه برای خودم ساخته بودم.عینکم را به چشم زدم وپوزه ام راکمی جلو بردم
نازنین نگارم ! با سلامی که از قلب خسته من گرمی می گیرد،آغاز می کنم مطلب دلبرانه ام را.چه بگویم از آن لحظه ای که تورا دیدم وشیفته ات شدم.تورا همیشه در خاطراتم ودر طویله آرزوهایم می جستم وحال برروی آخر زمینی یافتمت.احساس بی پایانم را پاسخی ده ومرا به آسمانها ببر.بپذیر که با هم می توانیم به افق های دوردست برسیم.دستت را در سم های من بگذار وبا من بتاز
دوستدار تو
خر
نامه قشنگی ب
ود.ساده وزیبا .اما حیف،حیف که به سرنوشت بدی دچار شد.قلبم به شدت متاثر بود.اما برای اینکه نشان دهم کم نیاورده ام به کل بی خیال قضیه شدم،یا لااقل خودم را زدم به بی خیالی،گرچه خیلی سخت بود.باید می فهمید که من دپرس نشده ام واین ماجرا هیچ تاثیری برروی من ندارد.بااین کلمات خود راتسکین می دادم وسعی می کردم سرم را با کارهای دیگری مشغول نمایم.شکست سختی بود،اما می توانست مقدمه ای برپیروزی های بعدی باشد.پیروزی هایی که در انتظار من بود. آینده ای درخشان
***
![]()
شکست عشقی باعث شد ،قبل ازانجام هر کاری مطالعه گسترده ای روی آن انجام دهم.این عامل به شدت درمسایل سیاسی به داد من رسیدوموجب شدپخته تر شوم.درجلسات شرکت می کردم،نظرمی دادم وبحث می کردم.ویژگی احساس شکست ناپذیری مخالفانم را یکی پس از دیگری ازسرراهم برمی داشت.با این خصوصیت کم کم عضو شورای مرکزی حزب شدم وحالا،یکی از تصمیم گیرنده ها.چون فصیح بودم وحاضر جواب به عنوان سخنگو نیز انتخاب شدو.دیگر آرزوهایم زیاددورنمی نمود،اما مسیر سختی پیش رویم بودوباید بیشتر ساخته می شدم.هرروزمیتینگ وسخنرانی پشت سرهم.احساس می کردم اطرافیانم ازوجودم استفاده می نمایند.وقتی حرف می زدم مخاطبانم مجذوب سخنان زیبا وعالمانه من می شدند.زیاداهل شعار نبودم هر چه می گفتم عمل می کردم.آوازه اشتهارم روزبه روز گسترده تر می شدوهمین کافی بود تا به عنوان دبیر کل حزب انتخاب شوم.بالاترین درجه ای که می توانستم در جمع اعضا داشته باشم.دیگربا ماشین ضدگلوله رفت وآمد می کردم وبادی گاردداشتم.روزنامه نگاران برای گرفتن یک مصاحبه با من دست وپا می شکستندوعکاسان ازهر فرصتی برای گرفتن عکس استفاده.از وزارتخانه ها برای کسب حمایت پیشنهادسفرهای خارجی می آمدوصدها میلیون که به حساب شخصی ام واریز می شد.اما این چیزها مرا مغرور نمی کرد،اجازه نمی دادم درخت خودخواهی در وجودم ریشه بدواند.من هنوز هم همان موجودقبلی بودم.بی ادعا وخاکی وهمین ویژگی ام باعث محبوبیت بیش از اندازه ام شده بود.هرکسی مرا می دید لب به تحسین می گشودوازآینده درخشانم سخن می گفت.در دانشگاه دوستانم دورم حلقه می زدند وازتوانایی های خود می گفتندوطلب مقام ومرتبت می کردند؛البته در آینده.من هم به جای وعده سرخرمن،به فراخورحال ودانسته هایشان پیشنهادهایی برای پیشرفتشان می دادمروزگار به همین منوال می گذشت وگویی فعلا روی خوش سکه به نامم افاتده بود.اوضاع سیاسی ام روز به روز بهتر می شد . انتخابات کابینه دولت نزدیک بود وحزب مرا برای نامزدی زیر فشار قرار داده بود.کمی ناز وعشوه آمدم وهزار تا بهانه بنی اسراییلی آوردم: -بابا سرم خیلی شلوغ است... این کارا به من نیومده... آدمهای مخلص تر از من هم هستندو...اما کسی ازدرونم خبر نداشت.درون دلم قند آب می شدوبال بال می زدم برای آن روزی که سوگندنامه نخست وزیری ام را در مجلس می خواندم.بالاخره بعد از کشمکش های فراوان قبول کردم که وارد بالاترین عرصه سیاست شوم ودقیقا همین لحظه بود که بزرگترین اشتباه زندگی ام را مرتکب شدمتبلیغات وسخنرانی های پیش از موعدآغاز شدومطابق معمول کاندیداهای دیگر شروع به شعارپردازی نمودند .هزاران دروغ،حقه ووعده که هیچ کدام قرار نبود جامه عمل بپوشند.تبعا حزب متبوع من هم برای خودشعارهایی داشت.وبرای اینکه از رقبا کم نیاوردشروع کردند به تبلیغات بیهوده ووعده های پوچ : آزادی...برادری...مسکن...شغل...عدالت اجتماعی...برابری...استقلال زنان...دموکراسی...جامعه مدنی و... .اما این ها با اصالت من تفاوت داشت.من اهل شعارنبودم.قبلا برضد این اعمال تبلیغ کرده بودمو... .تصمیم خود راگرفته بودم وبه واقعبت روی آوردم وهر چه حق
یقت بود،گفتم:ماهیت سیاست یعنی ریا،دروغ وفریب.ومن در چه دامی اسیر شده بودم . وای!که برای فرار از آنچاره ای جز نابودی اطرافیانم نمی دیدم.زدم به سیم آخر؛هر چه واقعیت بود گفتم وهمه را رسوا نمودم. اما ،عافل از اینکه من یک نقطه ضعف بزرگ داشتم وآن متفاوت بودن با آدم ها بود.یک استثنایی والبته مضحک ترین نوع استثنا! سوار آسانسور ترقی شده بودم که ناگهان بندآن رابریدند.به همان راحتی که بالا می رفتم،حتی خیلی راحت تر وسریعتر از آن به زمین خوردم،طوری که آش ولاش شدم
نمیدانم کجا خوانده بودم که نوشته بود اگرپاتیناژمی کنی ،طوری سر بخورکه زمین نخوری.لااقل اگر خوردی بتوانی سر پا بایستی. من قاعده اسکی را نمی دانستم وطوری به زمین خوردم که تا آخر عمر مفلوک شدم.دوستان محترم ورسوا شده ام به راحتی آب خوردن وخیلی ساده تر از آن چیزی که فکرش را بکنید،پرونده ای چند کیلویی برایم ساختندورویش انگ خیانت چسباندند.بعد هم دادگاهی صحرایی که با پول ساخته شده بود ویک حکم تبعید.واین پایان کارم بود
***
![]()
حالاگوشه این زندان نشسته ام وآرزوهایم را بر باد رفته می بینم. خوب می فهمم جواب سوال ابتدای کارم را.من حد خود را نمی دانستم.اینجا دنیای بشری بود ومن محکوم به بودن در جایگاه خویش.تعرض از این امر مستوجب تاوان بود.جرم من تعدی از سرنوشت مقدرم بود.تقدیر برای من خر بودن را رقم زده بودوبالا رفتن از این مرحله برای بشریت قابل قبول نبود.سرنوشت من دراوج و حضیض،خریت بودیک بارکش به تمام معنی وتخطی از این امرمرا به کنج عزلت این تاریکی فرستاده بود
حال من بودم واین تاریکی.من وتنهایی .من وهزاران سوال لاینحل ومن ویک حکم تبعید به نزد هم کیشانم. تبعید؛از جایی که متعلق به آن بودم به مکانی که هرگز درکش نکردمافسوس ! که پس از این همه تلاش من هم به سرنوشت یک خر دچار شدم؛ طعمه ای لذیذ برای گرگ ها در بیابان سردپایاناز خاطرات خری که بیشتر از حقش می دانست
چند روزی بود که این حرفا توی سرش چرخ می زد ومثل پتک می خورد تو ملاجش.راستم می گفت ؛پسرش؛ چه دکتری بود؟مگه یه دوچرخه چقدر قیمت داشت ؟مگه گرونتر از اشکای بچه پنج ساله اش بود؟چقدر؟ چقدر؟نشسته بود ومنتظر... منتظر بیمار... اما دریغ.همه فکر می کردن وضعش خوبه ...بالاخره دکتر بود.اما،کو مریض. خیلی هنر می کرد کرایه خونه و پول آب وبرق وتلفن رو میداد.غرولندای زنش به کنار ؛حالا پسرش هم شده بود آتش بیار معرکه.تقصیری هم نداشت.بالاخره بچه ست ودوست داره با هم سن وسالاش بازی کنه اما ...چه میشد کرد؟
نمی دونست...مردد بود...دستش به طرف گوشی تلفن رفت .اما ...گذاشتش زمین .صدای پسرش هنوزم تو سرش بود...شماره رو برداشت وزنگ زد...و
صدای مهرش تو مطب پیچید ودو بسته اسکناس هزاری که تلپ خورد رو میزش ... -- دست شما درد نکنه ، آقا دکتر .ایشالله،جبران می کنیم .این شیرینی رو فعلاداشته باشین ... معافیتش که ردیف شد بازم در خدمتتون هستیم






من هم با آب وتاب شروع به تعریف می کردمواز این دربه آن در می پریدم.کمکم منم یک صحنه تکراری شدم وزندگی عادی ام آغاز گشت.از این وضعیت راضی بودم.توی کلاس تنها می نشستم وبعد از کلاس هم هرچه سریعتر،برای مطالعه بیشتربه



وعدم حضور در کلاس ها






