قدمهایش را تند تر کرد.اما دست بردار نبود.چند روزی بود که مزاحم او می شد.وامروز هم احساس می کرد باز تعقیبش می کند. -چی از جونم می خواد؟ از خودش پرسید.زیر لب بدوبیراه می گفت
خیابان را به سرعت رد شد.هنوز هم دنبالش می کرد.ول کن نبود .در این مدت کوتاه شده بود بلای جانش.از دستش آرامش نداشت.از نگاههای سنگین وچشمهای نافذش
فاصله اش را کمتر کرده بود.اما این بار باید جوابش را می داد.فکری به ذهنش رسیداطراف را نگاه کرد
خم شد و تکه سنگی برداشت.وارد کوچه ای آرام شد.قلبش به شماره افتاده بود.منتظر فرصتی مناسب.تا برای همیشه از دستش خلاص شود. کم کم سایه اش را احساس می کردحالا بهترین فرصت بود .جوابی کوبنده.ناگهان برگشت وبا تمام قوا سنگ را به سویش پرتاب کرد و صدای فریاد بینوا
خم شد و تکه سنگی برداشت.وارد کوچه ای آرام شد.قلبش به شماره افتاده بود.منتظر فرصتی مناسب.تا برای همیشه از دستش خلاص شود. کم کم سایه اش را احساس می کردحالا بهترین فرصت بود .جوابی کوبنده.ناگهان برگشت وبا تمام قوا سنگ را به سویش پرتاب کرد و صدای فریاد بینواگربه سیاه با سرعت دور می شد وقلب دخترک همچنان می تپید
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 10:48  توسط افشین امیری ججین
|


