تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

مجموعه یادداشت ها و خاطرات روزانه

قدمهایش را تند تر کرد.اما دست بردار نبود.چند روزی بود که مزاحم او می شد.وامروز هم احساس می کرد باز تعقیبش می کند. -چی از جونم می خواد؟ از خودش پرسید.زیر لب بدوبیراه می گفت
خیابان را به سرعت رد شد.هنوز هم دنبالش می کرد.ول کن نبود .در این مدت کوتاه شده بود بلای جانش.از دستش آرامش نداشت.از نگاههای سنگین وچشمهای نافذش
فاصله اش را کمتر کرده بود.اما این بار باید جوابش را می داد.فکری به ذهنش رسیداطراف را نگاه کرد خم شد و تکه سنگی برداشت.وارد کوچه ای آرام شد.قلبش به شماره افتاده بود.منتظر فرصتی مناسب.تا برای همیشه از دستش خلاص شود. کم کم سایه اش را احساس می کردحالا بهترین فرصت بود .جوابی کوبنده.ناگهان برگشت وبا تمام قوا سنگ را به سویش پرتاب کرد و صدای فریاد بینوا
گربه سیاه با سرعت دور می شد وقلب دخترک همچنان می تپید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 10:48  توسط افشین امیری ججین  | 

گویند نگاه دیوانه بر ماه وی را مجنون تر می سازد. اما ، به روزگار ما ؛گرگ نماها در پس روشنی ماه غایت خویش را می جویند .به دنبال حلول روح بیمار در جسمشان ،هر شب در انتظار بدر آخر سال می نشینند ودر حسرت رسیدن به خویشتن خویش
اما ، به گاه بدر تمام در پس نیمه های شب آنقدر به اطراف وخود چنگ می سایندوفریاد می کشند تا به سیر نهایی شان برسند . سحر گاه آنچه مانده ؛ خطی از خون است وشعاعی از آفتاب وجسمی زخم آلود که بی روح گوشه ای آرمیده . غایت آرزوی ایشان
همیشه فنا شدن راه رسیدن به زیباییها نیست
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 10:49  توسط افشین امیری ججین  | 

کلید پاور کیس عشقت را فشار دادم.ویندوزمحبتت که بالا آمد ، روی اینترنت نامت کلیک کردم. آیدی وپس وورد بندگی را وارد نمودم
چند ثانیه تا کانکت معنویت . منتظر کال بک تو ... .اما پیغام خطا
وریفای پس وورد ... . چند بار تلاش ؛اما گویی مسیر شبکه خیلی شلوغ است
پروردگارا ، این بار هم باید آفلاین در خدمت باشم
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 10:47  توسط افشین امیری ججین  | 

به هر کس دل بستم ، دلم را شکستی
به هر که اندیشیدم ، اندیشه ام را ربودی
عاشق هر کسی شدم ، عشقم را هلاک کردی
هر کجا رسیدم تو بودی
دلم را برای خویش خواستی
واجازه ندادی دیگرانی در آن جای گیرد
به هر که علاقه ای یافتم ، علاقه ام را بریدی
با هر کسی دم زدم ، در دم خشکاندیش
به هرکه تکیه کردم ، بر زمینم زدی
به هر که اعتماد کردم ، خیانت جوابم دادی
به هر که امید بستم ، امیدم ناامید نمودی
ریشه های حب غیر شجره محبت مرا، ریشه کن کردی
وجودم را سراسر از آن خویش نمودی
وآتش عشقت را در درونم برافروختی
به سوی هر کسی قدم برداشتم ، پاهایم را یارا گرفتی
ویاری برایم نگذاردی
اینک با همه وجود در اختیار توام
هر آنچه می پسندی ، بر سرم آر
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 10:46  توسط افشین امیری ججین  | 

قصه امروز من ‏قصه يه زنه .زني مصمم با گامهايي استوار. گامهايي كه خيابان را مي پيمود
اول خيابان ... .زن نگاهي به اطرافش انداخت‏‏ .چند تا ماشين بوق زدن. اما مثل اينكه مسيرش نمي خورد .هنوز اول صبح بود. صبحي كه دلش گرفته بود.نم نم باران ذره ذره بر سروروي زن مي نشست.هوايي خنك وچنين صبحگاهي ... عجب صفايي داشت.تصميمش را گرفت . گامهايش را استوار كرد و راه افتاد.با صلابت قدم برمي داشت وبه بوق ماشين ها توجهي نمي كرد.چشمانم او را مي كاويد. چه چيز در وجودش نهفته بود .چرا مسير سخت را انتخاب كرد؟
صبح دلگير ما كم كم غم انگيز تر مي نمود.قطرات باران درشت تر شده بود.خيابان كم كم خيس مي نمود.نگاهي به عقب انداخت . ابتداي خيابان پيدا نبود.ماشين ها با سرعت هر چه تمام تر رد مي شدند .حوصله برگشتن به عقب را نداشت
قطرات باران بر چهره اش مي نشست اما هنوزم صفا داشت .صورتي نمناك وگام هايي استوار
چندين بار به ماشينايي كه رد مي شدن چيزي گفت . اما...ترديد داشت.... دوباره شروع كرد به حركت وهمچنان مي رفت
ضربات باران بر سرش شلاق مي زد.آسمان تيره تر شده بود وقطره هاي باران به سرعت از نوك بيني اش بر زمين فرو مي افتاد.زن همچنان مي رفت . كلافه نشان مي داد.گهگاه بر مي گشت ومسيرش را ديد مي زد .ماشين ها فقط رد مي شدند.با سرعت وچيزي كه مي ماند آب گل آلود چاله چوله هاي خيابان بود.افسوس مي خورد .ساعتش به سرعت مي دويد.زمان را از دست داده بود .تاسف داشت كه چرا همان اول مسيرش را انتخاب نكرده بود.قطره باران از نوك موهايش خليد وبر بدنش غلطيد.سردي قطره نشسته بر تنش او را به ياد تصميم خود انداخت.درست يا غلط؟؟
آسمان تيره تر شده بود وباران شديدتر. زن همچنان ميرفت واز چشمانم دور مي شدومن به او مي انديشيدم... زن اسير تصميم خويش شد
خيلي وقتا حركت بهترين راه نيست
رفتن چاره كار نيست
بايست وبخواه
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 10:35  توسط افشین امیری ججین  | 

دلتنگي واژه اي از جنس ناشناخته .كلمه اي كه همه بت آن اشنايند .آشنا وغريب.واژه اي از نوع غربت.غربتي عظيم وحزن آلود .غربتي به عظمت همه دنيا .نه!همه كهكشانها وزمين
وزمين .زميني پر از گناه .گناه وظلم .وظلم وظلم وظلم
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 10:33  توسط افشین امیری ججین  | 





Powered by WebGozar

set as your home page