بگذار این طوری برایت بگویم:خیابانی عریض ویکطرفه.ویکسره ماشین که هر یک چون تیری که از کمان رها شده اند پیش می آیند. توی این خیابان وسیع. توی این شلوغی چیزی نیست که توجه اطرافیان را جلب کند. هیچ .هیچ با حضور همه.جوی آبی به عرض یک متر پیاده رو را از خیابان جدا می سازد .جویی سیمانی آنچه که در مورد این جوی شگفت آور می نماید سه چیز است: درختان درونش،آب نداشته اش و موشهای گنده اش
درختانی تنومند وبلند به فاصله چند متر از هم.وسط جوی آب . این هم از ابتکارات شهر سازی مدرن.آبی باریک کمتر از یک بندانگشت مسیر مارپیچی اش را از میان انبوهی از آشغال طی می کند .آشغالهایی ساخته دست بشر. از انواع مختلف.نایلون،جعبه میوه،شیشه وهزاران مورد دیگر،که تنها مامن موشهای خاکستری گنده است.موشهایی با دندانهای جونده وآرواره های قوی.گوشهایی تیز وبه غایت محتاط.
آب!نماد پاکی.صداقت.حال میان این همه زباله.یک لحظه بیندیشی خواهی دیدلجن همان آب مانده است.آبی که جلوی حرکتش با چیزی سد شود.آنقدر می ماند تا بگندد.چه سخت است فهمیدن.درک این موضوع که نابود خواهی شد.آب پاک،اگر مسیرش را ببندی می شود گنداب.مایه حیات هم برای حیات بایست تلاش کند.بخروشد وخود را نجات دهد
بر گردیم سر همان خیابان وآن جوی کثیف.به فاصله میان دو درخت
صدایی می آید.اول،احساس می کنی صدای شلاق باد بر برگ درختان است اما دقیق تر که گوش می کنی صدای شالاپ شالاپ است.انگار چیزی بر وجود آب ضربه می زند.چیزی که تقلای زندگی دارد
صدایی می آید.اول،احساس می کنی صدای شلاق باد بر برگ درختان است اما دقیق تر که گوش می کنی صدای شالاپ شالاپ است.انگار چیزی بر وجود آب ضربه می زند.چیزی که تقلای زندگی داردفریاد!فریادکمک.اما برای شنیدن باید گوش داد.خیلی خوب.کمی نزدیکتر نجوای درختان می آید.شاخه ها وبرگهاهر کدام برای هم درد دل می کنندوافسوس.افسوس برای لحظه هایی که می گذردومعنی دیگر می آفریند.درختان چه با سوز حرف می زنندحتی خبر به درختان آن ور خیابان هم رسیده.آری!خبر خبر زندگی است وشاید هم قصه مرگ . به فاصله میان دو درخت مرگ وزندگی رقم می خورد.برای رهایی. صحنه ای زیبا از کشمکش دو فرشته.فرشته مرگ وفرشته حیات.پیروزی هر یک سرنوشت جدیدی را رقم خواهد زد.سرنوشتی تلخ یاشیرین
میان دو درخت ماهی کوچولوی طلایی گرفتار است.امتداد آب آنقدر نیست که او را براند.بر پهنای بدنش روی آب افتاده.بدنی مرمرین.مرمری خاکستری با رگه های سفید.پشتش فلس های طلایی زیبایی نمایان است.رشته هایی که هر بیننده ای را به یاد اشعه های گرم آفتاب سوزان بعدالظهر می اندازد
اما مگر بیننده ای او را می بیند.ماهی کوچولوی ما بر سطح آب آرام لمیده وباله هایش را تکان می دهد.باله های خاکستری وچشمان درشت وسفید.وسیاهی مردمکی که بالا را می نگرد.نقطه ای دور.مکانی که خانه مرگ است.آبشش هایش آرام آرام باز وبسته می شودودهان کوچکش که با ولع هر چه تمام تر آب را می بلعد.آبی که برای زنده ماندن خود تلاش می کند حال باید ناجی جان تازه ای باشد. اوج ایثار
ماهی ساکت فکر می کند.فکر کودکی که با التماس به پدر ،او را برای شب عید خریدوحال با دستانی مهربان او را در آب رها می ساخت.چه تنگ بود تنگ وچقدر زیبا رهایی.بوسه گرم پسرک ودستانی کوچک که او را آزاد می کرد:خاطرات خوش طلایی کوچک بود
جستی به آب زد وشنا کرد.آه!که چقدر دلش برای آبهای خروشان تنگ شده بود.چشمان اشکبار پسرک همچنان او را دنبال می کرد. کاش رهایش نمی ساخت!اما،گریزی از سرنوشت نبود.تقدیر او را به اینجا کشانده بودوچه سرنوشت تلخی
گنداب را تنفس می کرد ودم نمی زد.در مسیر بود اما،حیف!که آب هم رمقی نداشت .شروع به تکان دادن خود کرد،باله هایشرا به شدت بر آب می کوبید.صدای شلپ شلپ آب دوباره درختان را متوجه ماهی کرد.با حیرت او را می دیدند ، تقلای ماهی برای گریختن
برخلاف مسیر آب قرار گرفت،حالا راحت تر آب می خوردونفس می کشید.هنوز مرگ را باور نداشت.اما پنجه اجل همچنان حنجره او را می فشرد. چه احساس بدی بود.روزگاری مدام در آب جولان می دادوحسرت می خورد.هنگام خوشحالی با تمام نبرو از آب بیرون می جهیدو اطراف را نگاه می کرد. چقدر دوست داشت بیرون از آب بودن را؟!حال به این آرزو رسیده بود .آرزوی دیرینه اش.تمنایی که او را به مرگ تعارف می کرد.چه تلخ!ناامید نمی شد. دوباره تکان خورد،شروع کرد به جنبیدن ومسیر خود را تغییر داد.او باید زنده می ماند.زنده می ماند تا بتواند دنیای پهناورش را کشف کند.زنده می ماند تا...
حرکاتش دیگر توجه کسی را جلب نمی کرد.حتی درختان هم به او نگاه نمی کردند.سوز سرمای شب تن خیسش را می آزرد.داخل آب چقدر گرم بودموشهای گنده خاکستری هم کم کم به پناهگاه هایشان میرفتند.ماهی کوچولو با حسرت نگاه می کرد.آه!چقدر خوب بود حرکت
موش گنده ای نزدیکش شد.پوزه اش را به فلس ماهی چسباند.آرزو می کردکاش موش او را به گودال آب پای تنه درخت هل می داد-جایی که بوی سبزی داشت.ساقه های تازه ونورسته درخت از پای ریشه های ضمخت آن سر بلند کرده بودند.ریشه هایی که اطرافش را آشغال گرفته بود.وچه سخت بودبرای ساقه های جوان سبز،سر بلند کردن.تلاش برای رسیدن به نور هر صبح امید تازه ای به آنها میدادوبه این امید،روزگاری خود را برافلاک می دیدند -پوزه اش را عقب کشید.بوی غذای مطبوع او را نمی داد.خاکستری دور شد.ماهی آهی کشید وزیر لب گفت:موش گنده کثیف.به گودال فکد می کردوسبزی ساقه ها وباز هم در خاطرات برکه سرسبز خویش فرو رفت.اما حیف ،همه اینها خیال بود واو باید اکنون خویشتن را نجات می داد
در اوج زیبایی وظرافت با مرگ دست وپنجه نرم می کرد.دست اجل تن تلایی اش را خرد کرده بود ولی تلاش او ستودنی بود.انسانهای بی تفاوت به وجودش توجه نمی کردند.آرزو می کرد کاش دست کریمی او را نجات دهد،دستی به مهربانی دست آن کودک. اما ،نمی دانست که انسان ها با بزرگ شدن معصومیت راازدست می دهند.واینک امیدی برای نجات نیست .هیچ
سیاهی شب سیاهی مردمکش را گم کرد.دیگد کسی برق چشمانش را نمی دیدددرختان وموشها در خواب بودند.همه منتظر فردا.فردایی دیگر وسرنوشت مبهم یک ماهی کوچک طلایی
فرداغروب... .بعد از گرمای طاقت فرسای بعداز ظهر...درختان ساقه هایشان را تکان می دادند.تکه هایی از ساقه های پیر وبرگهای پوسیده بر جوی آب افتاد.دیگر آبی نبود.حتی باریکه ای کوتاه.آنچه مانده بود رد پایی از آب بود ویک ماهی
هیچ کس نمی دانست چه شده.ماهی کوچک طلایی،دیگر طلایی نبود.سراسربدنش را رنگ آسمانی فراگرفته بود.آبی بارگه هایی از سرخ.به رنگ فلق.رنگ مرگ
آری!ماهی مرده بود.درختان بهت زده به هم نگاه می کردند.برگهای سبز از زردی می گفتند:از مرگ.کسی زمان مرگ ماهی را نمی دانست.حتی موش های خاکستری گنده کثیف!درختان از هم می پرسیدند،سوالهای بی پاسخ.آخرین قطره آب.آخرین تقلای ماهی.انتهای نفس ومرگ.هیچ کس اینها را ندیده بود
حالا فقط جسم ماهی بود .جست وخیزماهی در آخرین لحظه وتلاش او برای فرار از مرگ.آبشش های ماهی که به شدت باز وبسته می شدوآخرین قطره آبی که بلعید.حالا هر چه بود ذخیره آبشش هایش بودوچند ثانیه بعد آخرین نفس.حالاحتی آرزوی گنداب داشت.لجنزار.فقط یک قطره .آخرین نفس چقدر شیرین بود.چنگال تقدیر خاکستری،رگه های آفتابی ماهی را تیره می ساخت.فقط تن سخت سیمان جوی آب بود که آخرین ضجه های ماهی را شنید
آخرین ضربات ماهی .ضرباتی با التماس.التماس برای حیات،حتی یک لحظه.حال می فهمید آب در هر حال مایه حیات است ،چه آب باشد چه گنداب
چشمانش از حدقه بیرون زده بودوبی رمق می نمود.مردمک تیره اش سویی نداشت وهمچنان بالا می نگریست.تمام خاطرات زندگی اش را به یکباره مرور کرد.لبخندی زد وتمام
درختان با هم صحبت می کردند.تقدیر ماهی او را برده بود.ماهی مرد،چون دستی مهربان برایش پیدانشد.دستی که او را به آب بسپارد.ماهی به خاطر سرنوشت خاکستریش حیات رابدرود نگفت،ماهی برای بی تفاوتی ها مرد.بی تفاوتی من وشما
فردا دیگر هیچ کس جنازه ماهی را ندید.آبی خروشان تمام جوی را پوشانده بود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 10:34  توسط افشین امیری ججین
|
